یفقابلفا

پیرمرد دستهاى چروکیده اش را به هم حلقه کرد.
لحاف را روى شانه هایش کشید.
حیدر شرمنده از سرمایى که تا مغز استخوان پدر پیرش را مى لرزاند، کنار او زیر کرسى نشست.
از فکر کرسى بدون گرما و آتش، تمام تنش از سرما مى لرزید، پیرمرد سرفه خشکى کرد و خودش را به حیدر نزدیک کرد و گفت:
توى این سرماى استخوان سوز، مدرسه تعطیل، موندى که چى بشه؟
 حیدر که از سرشب تا به حال صدبار این سؤال شماتت بار را شنیده بود و برایش جوابى نداشت،
این بار صبرش تمام شد: قربون پدرم برم، خودت که مى بینى! پنجاه روزه که مردم اصفهان آفتاب روندیدن.
اونقدر برف باریده که نهرهاى آب یخ بستن. چیکار کنم؟ خب قبل از اینکه وضع اینقدر خراب بشه، راه مى افتادى. تو تمام مدرسه به غیر از اون طلبه جوون که تو حجره اش خوابیده، هیچ کس نیست.
حیدر لحاف را بیشتر دور خودش پیچید و گفت: هر روز امیدمون این بود که فردا شاید هوا آفتابى بشه، یا حداقل برف بند بیاد. کى مى دونست پنجاه روز برف قطع نمى شه. بدبختى ما هم اینه که این نهر از کنار حجره ما رد مى شه و یخ بسته. خیلى خطرناکه. خجالت کشید بگوید که دیگر پولى هم برایش نمانده است.
 پیرمرد در حالى که چانه اش از سرما مى لرزید گفت: باور کن حیدر، اگر التماسهاى مادرت نبود، هرگز این راه پر زحمت رو تو این سرما، طى نمى کردم. بس که دلواپس تو بود، با این همه رنج و عذاب اومدم که تو رو با خودم به خونه ببرم، حالا اینطور اسیر برف و بوران شدم. کاش لااقل حجره ات یه ذره آتش و گرما داشت.
هر چه خاکه زغال بوده، تموم شده.چکار کنم؟ خادم مدرسه هم سرشبى از سرما مدرسه رو بست و رفت.
با همه توضیحاتى که حیدر مى داد، شکایت پیرمرد تمامى نداشت، سرما او را بیشتر از حیدر آزار مى داد.
مقاومتش خیلى کم تر از او بود و سن و سال و بنیه ضعیفش، او را در برابر سرما کم طاقت کرده بود. حیدر اما شرمسار و ناچار، سرش را زیر لحاف کرد. از شدت سرما دندانهایش به هم مى خورد و نمى دانست شب بلند زمستانى را چطور بدون خاکه زغال و آتش به صبح برساند. پشیمان از ماندن در مدرسه و آشفته از رنج پدرش که مهمان او شده بود، درمانده، سردى اشک را روى گونه هایش حس کرد. تصور اینکه پیرمرد در آن سرما، در حجره کوچک او ذات الریه کند و... از این فکر وحشت کرد و لبش را به دندان گرفت.
پیرمرد دوباره با صدایى که از سرما و التماس مى لرزید گفت: حیدر تو که نمى خواهى همین طور زیر این کرسى بدون آتش کز کنى، فکرى بکن.
حیدر سرش را از زیر لحاف بیرون آورد. پدر از دیدن چشمان مرطوب حیدر خجالت کشید.
حیدر آهسته نالید: چه کارى از دستم ساخته است؟ پاى آدم تا زانو تو برف فرو مى ره. با این پنجاه روز برف بى سابقه تو شهر، براى کى هیزم و خاکه زغال مونده که برم طلب کنم. مدرسه هم که تعطیل شده ...
 پیرمرد وحشت کرد: یعنى راهى نیست؟ باید منتظر بمونیم تا از سرما یخ بزنیم و بمیریم؟ حیدر! حیدر! مادرت.. مادرت چى؟ تو روستا وضع از اینجا بدتره. پیرزن تنها، تو این سرما دلواپس من و تو... حیدر بى اختیار بلند شد. پوستینى دور خودش گرفت و کنار پنجره رفت. زیر نور چراغ برق کوچه بارش شدید برف را که دید بیشتر نگران شده. اگر تمام شب همین طور مى بارید... فکر کرد: فردا هر طور شده از اینجا مى ریم.
پیرمرد متوجه سوسوزدن چراغ فانوس شد. مدرسه هنوز برق نداشت و حجره ها با چراغ نفتى روشن مى شدند. دل حیدر از سوسو زدن چراغ لرزید. نفت آن هم رو به اتمام بود. پدر نالید: پسر تو دیگه کى هستى؟ نفت هم تموم کردى؟
چکار کنم؟... امروز صبح رفتم بخرم، گیرم نیومد. قحطى نفت و خاکه زغاله با این برف و سرماى طولانى.
پیرمرد حس کرد تحمل این یکى را دیگر ندارد. حیدر کنار او نشست و گفت: نماز که خوندیم شامم که خوردیم. حالا تاریک باشه چى مى شه؟ مى خوابیم، فردا خدا بزرگه.
پیرمرد ناله کرد: کى با این سرما خوابش مى بره؟
چکار کنم؟ این وقت شب تو این تاریکى و برف... بدون یه قرون پول...
چراغ با آخرین رمق در برابر تاریکى مقاومت مى کرد، اما بالاخره آخرین قطرات نفتش تمام شد و خاموش شد.
پیرمرد انگار که از تاریکى اتاق ترسیده باشد کز کرد. پشیمان از این سفر اجبارى به اصفهان و مدرسه باقریه که حیدر آنجا درس مى خواند، چشمانش را بست. اما مى دانست در آن سرما به خواب نمى رود.
حیدر با خاموش شدن آخرین روزنه نور اتاق حس کرد در تاریکى راحت تر مى تواند گریه کند. از شدّت سرما و شرمندگى پیرمرد، سرش را زیر لحاف برد و اشک ریخت:
خدایا! اگر امشب پدرم از سرما تلف بشه؟ مى دونى دستم از همه جا کوتاهه. شب بلند زمستون... یا صاحب الزمان! مى دونى کارى از دستم ساخته نیست. خودت راه نجاتى نشونم بده آقا! ...  شب از نیمه گذشته بود. سرما در آخرین درجه بیداد مى کرد و دیگر رمقى براى شکوه و شکایت هم در پیرمرد نمانده بود. حیدر آنقدر آشفته بود و گریه کرده بود که حال خودش را نمى فهمید. شبهاى زیادى را به سختى گذرانده بود، امّا حالا این حضور پدر بود و رنجى که مى برد توان تحمل یک شب دیگر را از او گرفته بود.
از شدت سرما خواب از چشم هر دوى آنها رفته بود که ناگهان صداى در مدرسه دل حیدر را از جا کند.
کسى محکم در را مى کوبید. حیدر اول اعتنایى نکرد. تصور بیرون رفتن از زیر لحاف و پوستین در آن برف نیمه شب وحشت زده اش کرد. پدر پرسید: کى مى تونه باشه؟
نمى دونم. خدا مى دونه نصف شبى کیه.
هر کى هست باشه! مى بینه کسى جواب نمى ده مى ره دنبال کارش. ما که نمى تونیم کمکش کنیم.
حیدر از شنیدن صداى محکم در نیم خیز شد: هرچى باشه ما یه سرپناه که داریم. شاید راه گم کرده.
بلند شد و منتظر اعتراض پدر نماند. پوستین را به دور خودش پیچید و در حجره را به زحمت باز کرد. برف پشت در را پر کرده بود. حیدر به زحمت در را هل داد و با کنار رفتن مقدارى از انبوه برف که پشت در متراکم شده بود، به سختى پا به حیاط گذاشت و خودش را به دالان مدرسه رساند. صد زد: کیه؟ این وقت شب کسى در مدرسه نیست.
صدایى از پشت در گرفت: شیخ حیدر على مدرس. شما را مى خواهم!
حیدر جا خورد. بدنش لرزید و با خودش گفت: این وقت شب، مهمون آشنا؟ اون هم کسى که منو از پشت در مى شناسه؟ با این وضعى که من دارم، باعث شرمندگى و خجالته. حالا چکار کنم؟
ناخواسته سعى کرد عذرى بیاورد تا مهمان از راه رسیده برگردد، گفت: خادم مدرسه در رو بسته و رفته. من هم نمى تونم بازش کنم.
جوان پشت در گفت: بیا از سوراخ بالاى در این چاقو رو بگیر و در رو باز کن.
حیدر جا خورد. این نوع در باز کردن بدون کلید، به جز دو سه نفر از طلاب، از همه پنهان بود. چاقو را گرفت و در را باز کرد. نگاهش به چراغ برق جلوى مدرسه افتاد که خاموش شده بود. اگر چه سرشب روشنایى آن را ازپشت پنجره دیده بود. با وجود خاموشى چراغ برق، کوچه کاملاً روشن بود و حیدر در آن لحظه متوجه منبع و علت این روشنایى نشد. در را که باز کرد جوانى را پشت در دید که کلاهى بر سر داشت و شال پشمى دور گردنش پیچیده بودو لباس پشمى قهوه اى به تن داشت با دستکش چرمى و پاهایش را هم با مچ بند، بسته بود.
حیدر سلام کرد، جوان با خوشرویى جواب سلامش را داد. حیدر دقت کرد او را بشناسد و بداند نامش را از کجا مى داند. جوان دستش را جلو آورد. تعداد زیادى سکه دو قرانى جدید در دستش بود که مى توانست مخارج ماههاى آینده حیدر باشد. آنها را در دست او گذاشت و چاقو را گرفت و گفت: فردا صبح خاکه ذغال هم براى شما مى آوریم. اعتقاد شما باید بیش از اینها باشد. به پدرتان هم بگویید اینقدر شکایت نکن. ما بى صاحب نیستیم.
حیدر ازشنیدن کلام جوان احساس آرامش عجیبى کرد. گفت: حالا بفرمایین تو. پدرم تقصیرى نداره. وسیله گرم کننده ندارم. حتى نفت چراغم تموم شده. حجره خیلى سرده، تاریک هم شده. جوان فرمود: شمع گچى بالاى طاقچه حجره هست آن را روشن کنید. خاکه زغال هم مى رسد.
حیدر پرسید: آقا این پول براى چى هست؟
جوان گفت: مال شماست. خرج کنید.
حیدر که کاملاً سرما را فراموش کرده بود و با آرامش ایستاده بود گفت: بفرمایین تو. جوان که پیدا بود براى رفتن عجله دارد خداحافظى کرد و حیدر در را که بست یادش آمد اسم او را نپرسیده دوباره در را باز کرد. اما به جاى آن روشنایى زمان حضور آن جوان، تاریکى دوباره بر کوچه سایه انداخته بود و هیچ نشانى از جوان نبود. اثرى از جاى پا هم نبود. کسى که این همه مدّت روى برف ایستاده باشد باید آثار پایش روى برف دیده مى شد، اما انگار که برف نبود و جلوى در مدرسه سنگ فرش بود که ردپا و رفت و آمدى بر آن نقش نبسته بود. پدر که دید حیدر دیر کرده با وحشت و اضطراب صدا زد. حیدر! بیا تو یخ مى زنى.
هر کس مى خواد باشه... بیا تو...
حیدر ناامید از دیدن دوباره آن جوان در را بست و بى آن که دیگر احساس سرما کند، با آرامش به حجره برگشت.
پیرمرد لب به اعتراض گشود: تو این هواى برفى که زبون به لب و دهن یخ مى زنه، با کى اینقدر حرف مى زدى؟
حیدر بدون این که احساس سرما کند و یا حرفى بزند، به سراغ طاقچه رفت. شمع گچى را دید. یادش آمد دو سال قبل آن را آنجا گذاشته بود و به کلى فراموش کرده بود. آن را آورد و روشن کرد. نور شمع به حجره روشنى داد.
پیرمرد متعجب نیم خیز شد و وقتى حیدر یک مشت سکه نو را روى کرسى ریخت، چشمان کم فروغ پیرمرد برقى زد: اینها چیه؟ این شمع تا حالا کجا بود؟ کى دم در بود؟...
حیدر به آرامى همه قصه را براى پدر گفت در حالى که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود. پیرمرد متعجب به حیدر خیره شد:  اسمت رو مى دونست! از حال ما خبر داشت !جاى شمعى که دو سال قبل گذاشته بودى... حیدر اون جوون... در خودش احساس نشاط و گرما کرد. به شتاب بلند شد و به طرف در حیاط مدرسه دوید و جاى پاى حیدر را این طرف در دید ولى در آن طرف در، در کوچه هیچ ردپایى نبود.
به حجره برگشت. او هم با وجود همان شعله کوچک شمع، احساس گرما مى کرد. هر دو تا صبح بیدار بودند و مجذوب آنچه پیش آمده بود... هنوز با همان حال خوشى که داشتند در پرتو نور گرما بخش شمع به تعقیب نماز صبح مشغول بودند که دوباره در زدند. اینبار جوان دیگرى براى همه طلاب مدرسه و تمام زمستان خاکه زغال آورده بود. زغالى که تا پایان زمستان براى تمام مدرسه کافى بود. جوان که رفت حیدر بلند بلند گریه کرد و صدایى در گوشش طنین انداخت؛ به پدرتان بگویید... ما بى صاحب نیستیم...
*****
منبع : کتاب برکات حضرت ولى عصر ( العبقرى الحسان)، حاج شیخ على اکبر نهاوندى

سه شنبه سیم 7 1387

لاللادلد

علامه مجلسى رحمه اللّه در کتاب بحارالانوار نقل کرده از کتاب السلطان المفرج عن اهل الایمان تألیف عالم کامل سید على بن عبدالحمید نیلى نجفى که او گفته مشهور شده است در ولایات و شایع گردیده است در میان اهل زمان قصه ابوراجح حمامى که در حله بود.

به درستى که جماعتى از اعیان اماثل و اهل صدق افاضل ذکر کرده اند آن را که از جمله ایشان است شیخ زاهد عابد محقق شمس الدّین محمّد بن قارون  سلمه اللّه تعالى  که گفت:

در حله حاکمى بود که او را مرجان صغیر مى گفتند و او را از ناصبیان بود پس به او گفتند که ابوراجح پیوسته صحابه را سب و لعن  مى کند، پس آن خبیث امر کرد که او را حاضر گردانند...

چون حاضر شد امر کرد که او را بزنند و چندان او را زدند که به هلاکت رسید و تمام اعضای بدن او را زدند حتى آنکه صورت او را آن قدر زدند که از شدت آن دندانهاى او ریخت و زبان او را بیرون آوردند و به زنجیر آهنى آن را بستند و بینى او را سوراخ کردند و ریسمانى از مور را داخل سوراخ بینى او کردند و سر آن ریسمان مو را به ریسمان دیگر بستند و سر آن ریسمان را به دست جماعتى از اعوان خود داد و ایشان را امر کرد که او را با آن جراحت و آن هیئت در کوچه هاى حله بگردانند و بزنند،

پس آن اشقیا او را بردند و چندان زدند تا آنکه به زمین افتاد و نزدیک به هلاکت رسید پس آن حالت او را به حاکم لعین خبر دادند و آن خبیث امر به قتل او نمود،

حاضران گفتند که او مردى پیر است و آن قدر جراحت به او رسیده که او را خواهد کشت و احتیاج به کشتن ندارد و خود را داخل خون او مکن و چندان مبالغه در شفاعت او نمودند تا آنکه امر کرد او را رها کردند و صورت و زبان او از هم رفته ورم کرده بود و اهل او، او را بردند به خانه و شک نداشتند که او در همان شب خواهد مرد.
پس چون صبح شد مردم به نزد او رفتند دیدند که او ایستاده است و مشغول نماز است و سالم و صحیح شده است و دندانهاى ریخته او برگشته است و جراحتهاى او مندمل گشته است و اثرى از جراحتهاى او نمانده و شکستهاى روى او زایل شده بود،

پس مردم از حال او تعجب کردند و از او سؤ ال نمودند،

گفت: من به حالى رسیدم که مرگ را معاینه دیدم و زبانى نمانده بود که از خدا سؤ ال کنم پس به دل خود را حق تعالى سؤ ال و استغاثه و طلب دادرسى نمودم از مولاى خود حضرت صاحب الزمان علیه السلام

و چون شب تاریک شد دیدم که خانه پر از نور شد ناگاه حضرت صاحب الا مر علیه السلام را دیدم که دست شریف خود را بر روى من کشیده است و فرمود که بیرون رو و از براى عیال خود کار کن به تحقیق که حق تعالى تو را عافیت عطا کرد،

پس صبح کردم در این حالت که مى بینى.

و شیخ شمس الدّین محمّد بن قارون مذکور راوى حدیث گفت که قسم مى خورم به خداى تبارک و تعالى که این ابوراجح مرد ضعیف اندام و زردرنگ و بد صورت و کوسه وضع بود و من دایم به آن حمام مى رفتم که او بود و او را به آن حالت و شکل مى دیدم که وصف کردم پس صبح زود دیگر من بودم با آنها که بر او داخل شدند پس دیدم او را که مرد صاحب قوت و درست قامت شده است و ریش او بلند و روى او سرخ شده است و مانند جوانى گردیده است که در سن بیست سالگى باشد و به همین هیئت و جوانى بود و تغییر نیافت تا آنکه از دنیا رفت و چون خبر او شایع شد حاکم او را طلب نمود حاضر شد، دیروز او را بر آن حال دیده بود و امروز او را بر این حال که ذکر شد و اثر جراحات را در او ندید و دندانهاى ریخته او را دید که برگشته پس حاکم لعین را از این حال رعبى عظیم حاصل شد و او پیشتر از این وقتى که در مجلس خود مى نشست پشت خود را به جانب مقام حضرت علیه السلام که در حله بود مى کرد و پشت پلید خود را به جانب قبله و مقام آن جناب مى نمود بعد از این قضیه روى خود را به مقام آن جناب مى کرد و به اهل حله نیکى و مدارا مى نمود و بعد از آن چند وقتى درنگ نکرد که مرد و آن معجزه باهره به آن خبیث فائده نبخشید.

*****

منبع : کتاب نجم الثاقب، ص544، به نقل از کتاب بحارالانوار، ج52، ص70
سه شنبه سیم 7 1387

ربسبر

عالم سید متقى نقل کرد که چون به مشهد مقدس ‍رضوى مشرف شدم با فراوانى نعمت آنجا بر من تنگ مى گذشت،

صبح آن روز که بنا بود زوار از آنجا بیرون روند چون یک قرص نان که بتوانم به آن خود را به ایشان برسانم نداشتم ولی من جدا نشدم.

زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف شدم پس از اداى فریضه دیدم اگر خود را به زوار نرسانم قافله دیگر نیست

و اگر به این حال بمانم چون زمستان شود تلف مى شوم؛

برخاستم نزدیک ضریح رفتم و شکایت کردم و با خاطر افسرده بیرون رفتم و با خود گفتم:

به همین حال گرسنه بیرون مى روم اگر هلاک شدم راحت مى شوم و الا خود را به قافله مى رسانم....

از دروازه بیرون آمدم از راه جویا شدم راه را به من نشان دادند من نیز تا غروب راه رفتم به جایى نرسیدم

فهمیدم که راه را گم کردم به بیابان بى پایانى رسیدم که غیر از حنظل (هندوانه ابوجهل، میوه ای شبیه هندوانه ولی بسیار تلخ و بدمزه) چیزى در آن نبود.

از شدت گرسنگى و تشنگى قریب پانصد حنظل شکستم شاید یکى از آنها هندوانه باشد، ولی نبود تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مى گشتم که شاید آبى یا علفى پیدا کنم تا آنکه بالاخره مأیوس شدم؛

تن به مرگ دادم و گریه مى کردم ناگاه مکان مرتفعى به نظرم آمد به آنجا رفتم،

چشمه آبى دیدم تعجب کردم که در بلندى چشمه آب چگونه است، شکر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بیاشامم و وضو گرفته نماز کنم، که اگر چنانچه از بین رفتم و هلاک شدم نماز خوانده باشم، بعد از نماز عشاء هوا تاریک شد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درندگان و از اطراف صداهاى غریب از آنها مى شنیدم بسیارى از آنها را مى شناختم چون شیر و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مى نمود وحشت کردم و چون زیاده بر مردن چیزى نمانده بود و رنج بسیار کشیده بودم رضا به قضای الهی داده خوابیدم.

وقتى بیدار شدم که هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهایت ضعف و بى حالى بودم.
در این حال سوارى نمایان شد با خود گفتم این سوار مرا خواهد کشت زیرا که در صدد دستبردى خواهد بود و من چیزى ندارم پس خشم خواهد کرد و مرا زخمى خواهد زد.

در همین افکار بودم که سوار به من رسید و به من سلام کرد؛ او را جواب سلام گفتم و در قلبم مطمئن و آرام شدم،

فرمود: چه مى کنى؟

با حالت ضعف اشاره به حالت خود کردم،

فرمود: در کنار تو سه عدد خربزه است چرا نمى خورى؟

من چون فحص کرده بودم و مأیوس بودم از هندوانه به صورت حنظل چه رسد به خربزه،

گفتم: مرا مسخره مکن و به حال خود واگذار،

فرمود: به عقب نگاه کن نظر کردم بوته اى دیدم که سه عدد خربزه بزرگ داشت،

فرمود: به یکى از آنها سد جوع و رفع گرسنگی کن؛ نصف یکى را صبح بخور و نصف دیگر را همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو فردا قریب به ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف مکن که به کارت خواهد آمد، نزدیک به غروب به سیاه خیمه اى خواهى رسید آنها تو را به قافله خواهند رسانید.

پس از نظر من غایب شد من برخاستم و یکى از آن خربزه ها را شکستم بسیار لطیف و شیرین بود که شاید به آن خوبى ندیده بودم، آن را خوردم و برخاستم و دو خربزه دیگر را شکسته نصف آن را خوردم و نصف دیگر را هنگام ظهر که هوا به شدت گرم بود خوردم و با خربزه دیگر روانه شدم قریب به غروب آفتاب از دور خیمه اى دیدم چون اهل خیمه مرا از دور دیدند به سوى من دویدند و مرا به سختى و عنف گرفته به سوى خیمه بردند گویا توهم کرده بودند که من جاسوسم و چون غیر عربى نمى دانستم و آنها جز فارسى زبانى نمى دانستند هرچه فریاد مى کردم کسى گوش به حرف من نمى داد تا به نزدیک خیمه ای بزرگ رفتیم یکی از آنان با خشم تمام گفت: از کجا مى آیى؟ راست بگو وگرنه تو را مى کشم، من به هزار حیله فى الجمله کیفیت حال خود را و بیرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم کردن راه را ذکر کردم.

گفت: اى سید کاذب! اینجاها که تو مى گویى هیچ انسانی عبور نمى کند مگر آنکه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد درید و به علاوه آن قدر مسافت که تو مى گویى مقدور کسى نیست که در این زمان طى کند زیرا که به این طریق متعارف از اینجا تا مشهد سه منزل است و از این راه که تو مى گویى منزلها خواهد بود راست بگو وگرنه تو را با این شمشیر مى کشم و شمشیر خود را کشید بر روى من، در این حال خربزه از زیر عباى من نمایان شد، گفت: این چیست؟

تفصل را گفتم، تمام حاضرین گفتند در این صحرا ابدا خربزه نیست خصوص این قسم که تاکنون ندیده ایم، پس بعضى به بعضى دیگر رجوع کردند و به زبان خود گفتگوى زیادى کردند و گویا مطمئن شدند که این خرق عادت است پس آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزز و محترم داشتند، جامه هاى مرا براى تبرک بردند، جامه هاى پاکیزه برایم آوردند، دو شب و دو روز مهماندارى کردند در نهایت خوبى ، روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند. پس فهمیدم که مورد عنایت و توجه حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) قرار گرفته ام.

*****

منبع : کتاب نجم الثاقب، ص 426
سه شنبه سیم 7 1387

طزطزطز

خبر داد مرا مشافهةً سید الفقهاء و سناد العلماء العالم الربانى جناب آقاى سید مهدى قزوینى که ساکن در حله بود، ایشان می فرمود: بیرون آمدم روز چهاردهم شعبان از حله به قصد زیارت جناب ابى عبداللّه الحسین علیه السلام در شب نیمه آن پس چون رسیدیم به " شط هندیه " (شعبه اى است از نهر فرات که از زیر مسیب جدا مى شود و به کوفه مى رود و قصبه معتبره که بر کنار این شط است ( طویرج ) مى گویند و در راه حله واقع شده است که به کربلا مى رود.) و عبور کردیم به جانب غربى آن؛ دیدم زوارى که از حله و اطراف آن رفته بودند و زوارى که از نجف اشرف و حوالى آن وارد شده بوند جمیعا محصورند در خانه هاى طائفه بنى طرف از عشایر هندیه و راهى نیست براى ایشان به سوى کربلا زیرا که عشیره عنیزه در راه فرود آمده بودند و راه مترددین را از عبور و مرور قطع کرده بودند و نمى گذاشتند احدى از کربلا بیرون آید و نه کسى به آنجا داخل شود مگر آنکه او را نهب و غارت مى کردند، ایشان فرمود: پس به نزد عربى فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جاى آوردم و نشستم منتظر بودم که چه خواهد شد امر زوار و آسمان هم ابر داشت و باران کم کم مى آمد پس در این حال که نشسته بودیم دیدیم تمام زوار از خانه ها بیرون آمدند و متوجه شدند به سمت کربلا...
<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

پس به شخصى که با من بود گفتم برو سؤ ال کن که چه خبر است؛

پس بیرون رفت و برگشت و به من گفت که عشیره بنى طرف بیرون آمدند با اسلحه ناریه و متعهد شدند که زوار را به کربلا برسانند هر چند کار بکشد به محاربه با قبیله عنیزه.

پس چون شنیدم این کلام را گفتم به آنان که با من بودند، این کلام اساس ندارد زیرا که بنى طرف را قابلیتى نیست که مقابله کنند با عنیزه و گمان مى کنم که این حیله و نیرنگى است از ایشان به جهت بیرون کردن زوار از خانه خود زیرا که بر ایشان سنگین شده ماندن زوار در نزد ایشان چون باید مهماندارى بکنند.

پس در این حال بودیم که زوار برگشتند به سوى خانه هاى آنها پس معلوم شد که حقیقت حال همان است که من گفتم پس زوار داخل نشدند در خانه ها و در سایه خانه ها نشستند و آسمان را هم ابر گرفته پس مرا به حالت ایشان رقتى سخت گرفت و انکسار عظیمى برایم حاصل شد پس متوجه شدم به سوى خداوند تبارک و تعالى به دعا و توسل به پیغمبر و آل او صلى اللّه علیه و آله و سلم و طلب کردم از او اغاثه زوار را از آن بلا که به آن مبتلا شدند؛

پس در این حال بودیم دیدیم سوارى را که مى آید بر اسب نیکویى مانند آهو که مثل آن ندیده بودم و در دست او نیزه درازى است و او آستین ها را بالا زده و اسب را مى دوانید تا آنکه ایستاد در نزد خانه اى که من در آنجا بودم و آن خانه اى بود از موى که اطراف آن را بالا زده بودند پس سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم، آن گاه فرمود: یا مولانا (و اسم مرا برد) فرستاد مرا کسى که سلام مى فرستد بر تو و او کنج محمّد آغا و صفر آغا است و آن دو از صاحب منصبان عساکر عثمانیه اند و مى گویند که هر آینه زوار بیایند، ما طرد کردیم عنیزه را از راه و ما منتظر زواریم با عساکر خود در پشته سلیمانیه بر سر جاده.

پس به او گفتم : تو با ما هستى تا پشته سلیمانیه؟

گفت: آرى! پس ساعت را از بغل بیرون آوردم دیدم دو ساعت و نیم تقریبا به روز مانده پس گفتم اسب مرا حاضر کردند پس آن عرب بدوى که ما در منزلش بودیم به من چسبید و گفت: اى مولاى من! نفس خود و این زوار را در خطر مینداز، امشب را نزد ما باشید تا امر مبین شود.

پس به او گفتم : چاره اى نیست از سوار شدن به جهت ادراک زیارت مخصوصه پس چون زوار دیدند که ما سوار شدیم پیاده و سواره در عقب ما حرکت کردند پس به راه افتادیم و آن سوار مذکور در جلو ما بود مانند شیر بیشه و ما در پشت سر او مى رفتیم تا رسیدیم به پشته سلیمانیه پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نیز او را متابعت کردیم آنگاه پایین رفت و ما رفتیم تا بالاى پشته پس نظر کردیم از آن سوار اثرى ندیدیم گویا به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت و نه رئیس عسکرى دیدیم و نه عسکرى پس گفتم به کسانى که با من بودند آیا شک دارید که او صاحب الامر علیه السلام بوده؟ گفتند: نه واللّه!
و من در آن وقتى که آن جناب در پیش روى ما مى رفت تأمل زیادى کردم در او که گویا وقتى پیش از این او را دیده ام لکن به خاطرم نیامد که کى او را دیدم پس چون از ما جدا شد متذکر شدم که او همان شخص بود که در حله به منزل من آمده بود و مرا خبر داده به واقعه سلیمانیه،

و اما عشیره عنیزه پس اثرى ندیدم از ایشان در منزلهاى ایشان و ندیدم احدى را که از ایشان سؤ ال کنیم جز آن که غبار شدیدى دیدیم که بلند شده بود در وسط بیابان.

پس وارد کربلا شدیم و به سرعت اسبان ما، ما را مى بردند پس رسیدیم به دروازه شهر و عسکر را دیدیم در بالاى قلعه ایستاده اند، پس به ما گفتند که از کجا مى آمدید و چگونه رسیدید؟

آنگاه نظر کردند به سوى زوار پس گفتند سبحان اللّه!

این صحرا پر شده از زوار، پس عنیزه به کجا رفتند؟!

پس گفتم به ایشان بنشینید در بلد و معاش خود را بگیرید و از براى مکه پروردگارى هست که آن را حفظ و حراست کند.

و این مضمون کلام عبدالمطلب است که چون به نزدیک ملک حبشه مى رفت براى پس گرفتن شتران خود که عسکر او بردند ملک گفت : چرا خلاصى کعبه را از من نخواستى که من برگردانم؟

فرمود: من رب شتران خودم و از براى مکه پروردگارى هست که آن را حفظ و حراست کند.

آنگاه داخل بلد شدیم پس ‍ دیدیم کنج آنجا را که بر تختى نشسته نزدیک دروازه پس سلام کردم، پس در مقابل من برخاست. گفتم به او که تو را همین فخر بس که مذکور شدى در آن زبان، گفت : قصه چیست؟
پس براى او نقل کردم،

پس گفت: اى آقاى من! من از کجا دانستم که تو به زیارت آمدى تا قاصدى نزد تو بفرستم و من و عسکرى پانزده روز است که در این بلد محصوریم از خوف عنیزه قدرت نداریم بیرون بیاییم.

آن گاه پرسید که عنیزه به کجا رفتند؟

گفتم: نمى دانم جز آن که غبار شدیدى در وسط بیابان دیدم که گویا غبار کوچ کردن آنها باشد آن گاه ساعت را بیرون آوردم دیدم که یک ساعت و نیم به روز مانده و تمام سیر ما در یک ساعت واقع شده و بین منزلهاى عشیره بنى طرف تا کربلا سه فرسخ است.

پس شب را در کربلا به سر بردیم چون صبح شد سؤ ال کردیم از خبر عنیزه پس خبر داد بعضى از فلاحین که در بساتین کربلا بود که عنیزه در حالتى که در منزلها و خیمه هاى خود بودند که ناگاه سوارى ظاهر شد بر ایشان که بر اسب نیکوى فربهى سوار بود و بر دستش نیزه درازى بود پس به آواز بلند بر ایشان صیحه زد که: اى معاشر عنیزه! به تحقیق که مرگ حاضرى در رسید، عساکر دولت عثمانیه رو به شما کرده اند با سواره ها و پیاده ها و اینک ایشان در عقب من مى آیند پس کوچ کنید و گمان ندارم که از ایشان نجات یابید.

پس خداوند خوف و مذلت را بر ایشان مسلط فرمود حتى آنکه شخصى بعضى از اسباب خود را مى گذاشت به جهت تعجیل در حرکت پس ساعتى نکشید که تمام ایشان کوچ کردند و رو به بیابان آوردند.

پس به او گفتم : اوصاف آن سوار را براى من نقل کن ، پس نقل کرد دیدم که او همان سوارى است که با ما بود.
*****

منبع : کتاب نجم الثاقب، محدث نورى، ص 646
سه شنبه سیم 7 1387
درد و دل با محبوب    

خواهم شبی دریا شوم غوغا کنم غوغا کنم
بر هر کران سر بر زنم ، شاید تو را پیدا کنم

از موج خیز قهر تو سر بر کشم طغیان کنم
ار هفت اقلیم تو را در خود کشم دریا کنم

در دست طوفان غمت غوطه خورم غلطان شوم
تا سر نهم در پای تو، سر را رها در پا کنم

از نشأت باران الطاف تو گوهر زا شوم
هر قطره را در جان خود دُردانه ای والا کنم

گر با سر انگشت جنون در کوبم و نگشاییم
آنقدر سر کوبم به در تا رخنه در خارا کنم

چون گسترم دامان خود بر ساحل آغوش تو
تر دامن بی مایه را ، رسوا کنم رسوا کنم

 
10.jpg

بر پرنیان جامه ام خون شفق ریزد اگر
با هفت آبش شویم و چون مریم عذرا کنم

دل را بپالایم ز غم ابروی بگشایم ز هم
تا لایق عشقت شوم هر زشت را زیبا کنم

پشمینه بر گیرم زتن عریان شوم از خویشتن
فارغ ز فکر ما و من امروز را فردا کنم

چشمم شود ائینه ات سر بر نهم بر سینه ات
تو شاهد و مجنون شوی من خویش را لیلا کنم

سیماب جانِ جان من چون آیت رویت شود
صد فخر از اشراق خود بر گنبد خضرا کنم

کام نهنگ عشق را پر سازم از آغوش خود
در لا مکان بی زمان من خویش را دریا کنم

از شور در اوج آیم و از هر کران موجی زنم
از بیکران عشق تو مرگست اگر پر واکنم
بیدل

 

 
یک قدم مانده    

4hu2tdv.jpg

جـمـعـه هـا طـبـع مـن احـسـاس تـغـزل دارد

نــاخــودآگــاه بــــه سـمـت تــو تـمـایــل دارد

بی تـو چنـدیـست کـه در کـار زمیـن حیـرانم

مـانـده ام، بـی تـو چـرا بـاغـچـه ام گل دارد؟

شـایـد ایـن بـاغـچـه ده قـرن بـه استقبالت

فـرش گــسـتــرده و در دست گــلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مـاه مـخـفـی شـدنـش نـیـــز تـعـادل دارد

یـازده پـلـه زمـیــن رفت بـه سمـت ملـکوت

یـک قـدم مـانـده، زمیـن شـوق تـکـامل دارد

جمکـران نـقـطـه امیـد جـهـان شد کـه در آن

هـر چـه دل سمـت خــدا دست تـوسـل دارد

هـیـچ سنـگی نـشود سنـگ صبـورت، بـخدا

تـکیـه بــر کعـبـه بــزن، کـعـبـه تـحـمل دارد

سید حمید رضا برقعی

 

 
آدینه موعود    

mrwhsj.jpg

مـگـذار مـردابــی شـویــم ای روح دریـایی
مـا را ببـر بـا جـذبـه‌هـای مـوجـی تمـاشایی

دیگـر دلم سیـر است از جان ‌های پا در خاک
دیـگـر دلـم سیـر اسـت از دل‌های دنیــایـی

حتـی بهـاران بـوی غـربـت می‌دهد این‌جـا؛
دور از تـو مـی‌خواننـد گـل‌ها، شعـر تنهـایی

خورشیـد من! لطـفی کـه برخیـزد دلم از خاک
صبحـی کـه می‌خواهی نقـاب از چهره بگشایی

سـرشـار خـواهـد شـد زمیـن از مهـربـانی‌ها
لبـریـز خواهـد شد جـان از عشـق و زیبـایی

بـا بـارش دسـت تــو در آدیـنــه مـوعـود
از بـرق چـشـمـان تـو در آن صبـح رویـایـی

رضا معتمد

 

 
بشارت بهار    

ya_hojat.jpg

به سر رسیدن این انتظار نزدیک است

خزان رسیده، بشارت بهار نزدیک است

من از صـدای طپش های قلب فهمیدم

کـه آستـــانـه دیــدار یـار نـزدیـک است

بـیــــا و پـنــجـــره هــای امیــد را وا کن

خراب گشتن هر چه حصار نزدیک است

بـه هــر طـریق توانی عطش به کف آور

زمان جوشش این چشمه سار نزدیک است

صـدای هـمـهـمـه ذوالـفـقـــار می گوید

طنین مرکـب آن تک سـوار نزدیک است

رضا جعفری

 

 
لحظه ها بدون شما    

 jamkaran_mahdi.jpg

چه تلخ می شود این لحظه ها بدون شما

چه تلخــــتـر همـه ی عـمــر ما بدون شما

 

منم غـریبـه و شب تیـره و مسیـرم سخت

کجـا روم ، چه کنـم ، بی شما بدون شما

 

کجاست خیـمه سبـزت، که راه گم کردم؟

مـرا بـخـوان نــروم هـیــچ جــا بـدون شما

 

تمام لطف نفس های مـا حضور شماست

چـگـونـه بــال زنـــم تـــا خـدا، بـدون شما

 

قسم به شال عزایی که بسته ای به کمر

چه سرد می شود این روضه ها بدون شما

 
حسن لطفی

 

 
فصل سرد    

 mouood18.jpg

ما بی تو همرنگ شبیم و کوچه گردیم

وامـانـده در آن سـوی بی‌انجـام دردیـم

مایـیــم و پـــژواک نـیـــاز و بـی‌نـصـیـبی

گم کرده دل در اضطـراب فصل سـردیم

ای سبـزپـوش خـاطـراتـم تـا همـیشـه

رنـگی چـکان بـر ما که چون پاییز زردیم

ای مـوج مـوج مـعـجــزه بـر ساحـل درد

دل را دو چــشـم آبـی آیـیـنــه کـردیـم

در نـدبـه بـا اشـک کــبـوتـرهـای بی‌تاب

تا ظهر با شوق ظـهـورت کـوچه گردیم

هر جـمـعـه شعـر اقتـدا را می‌سراییـم

بـازآ کــه در عصـــر اتم، ما کـــوه دردیم

مهدی احمدی

 

 
عزیز خدا بیا    

bia_aziz_khoda.jpg

هر صبح می کنم به ظهورت دعا بیا

ای آشنــای خـلــوت هـــر آشنـا بیـا

هر پنجره به سوی شما موج می زند

ای روح پـــــر تـلاطــم دریــا بیــا بیـــا

از ذوالـفـقـار پــــاک نـمــا آن غـبــار را

یـعـنـی سـتـــاره سحـر مـرتضی بیـا

ای در تـو زنـده تـا بـه ابد صبـر فاطمی

آقــا بـه جـان نـالــه خـیـرالـنـساء بیـا

دریـاب بـا تصـدقی ایـن مستـمـنـد را

ای حـضـرت کـــریـم، عـزیـز خـدا بیــا

از فـرط معصیت شده ام تحبـس الدعاء

بنـما خـودت بــرای ظـهـورت دعــا بیــا

از قـتلگاه نـاله " هل من معیـن " رسید

ای وارث حـسیـن سـوی کــربـلا بیــا

 طفلان تشنه حسرت عباس میخورند

ای سـاقی دوبـاره آن خیـمـه ها بیـا

جواد زمانی 

 

 
نجوای شبانه    

raz_khoda.jpg

من و تنــهایـی و شبـهای دلگـیر

من و فـکــر تــو و بــاران تـصـویــر

چگونه دست بردارم از این عشق

خـیـالـت بستـه بـر مـن راه تدبیـر

بیــا دریـاب «آقــــــا» غربـتــم را

میـــان نــاکــجــــاآبــاد تـقـــدیــر

چه می‌شد بال بگـشایم شبـانـه

از این شهر دورنگی شهـر تزویر!

تمـام صـبـحـهایـم هـست انـگار

غـروب جـمــعـه‌ای دلگـیر دلگـیر

 
همه فدای تو باشد    

32.jpg

خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد
هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد

خداکند که گزارت فِتد به منظر چشمم
که سجده گاه نمازم به جای پای تو باشد

خدا کند که اماما دلم برای تو باشد
کسی دراو ننشیند همیشه جای تو باشد
خداکند که نفروشم دِگر به غیر تو جان را
که جان و هر چه که دارم همه فدای تو باشد

منم مریض و توهستی طبیب درد درونم
عنایتی که شفایم فقط شفای تو باشد

فدای خاک ره تو وجود عالم و آدم
وجود عالم امکان به اِتکای تو باشد
خدا کند که بدانم نشانه ای زمکانت
که درب جنتِ رضوان دَر سرای تو باشد

خدا کند که شوم من فدای راه و فنایت
با سعادت آن جان که او فنای تو باشد
گذشت عمر و ندیدم زمان و وقت ظهورت
دعا نما که ظهور تو با دعای تو باشد

خدا کند که ولای تو دردلم بنشیند
که بندگی و عبادت فقط ولای تو باشد

ندارد غصه ای انوار به روزگار اماما
اگر که درهمه ی عمر فقط گدای تو باشد 

سید بهاءالدین انوار

 

 

 
تا گریه می کنم    

entezar.jpg

تـا لحظـه ظهـور شما گریه می کنم

در رو به روی آیـنـه ها گریه می کنم

یک روز در غریبی تان ذوب می شوم

یعنی تمـام داغ تـو  را  گریه می کنم

یک جمعه از شروع سحر با نبود تو

یک ریز تا نماز عشاء گریه می کنم

رنگ تمام زندگیم جور دیگری است

در سایـه نگـاه تـو تـا گریه می کنم

هر چند کـم، شبیـه تـو در گوشه دلم

من هم برای کرب و بلا گریه می کنم

دارد غـروب می شود امـا، نـیـــامدی

یا می کنی طلوع، و یا گریه می کنم

این جمعه هم نیامدی و قول می دهم

تـا جـمـعه ظـهـور شمـا گریـه می کنم

علیرضا لک

دسته ها : اشعارمهدوی
سه شنبه سیم 7 1387
X