عرفان‌های پسامدرن نه پسامدرن‌اند و نه مدرن و نه سنتی بلکه معجونی از هر سه اند. از میان خصوصیات عرفان‌های پسامدرن، می‌توان به خصیصه اومانیستی آنها اشاره کرد و این نکته در نوع خود جالب است که عرفان‌های مدرن، ریشه در اساسی‌ترین رکن مدرنیته یعنی اومانیسم دارند.


  •  نقدی بر عرفان های پسامدرن
جریان‌های عرفانی ریشه در سنت دارند و یکی از قوی‌ترین حوزه‌های فکری بشری را تشکیل می‌دهند. از طرف دیگر این سنخ از تفکر شهودی، از ابتدای ظهور آن تا به امروز، به شدت در معرض خطر تحریف و ابتذال قرار داشته و دارد.

وضعیت آنگاه اسف‌بار می‌شود که بدانیم ساحت مقدس عرفان - که تا به امروز با روحانیت خاصی به راه خود ادامه داده و کشف حقیقت را با حس زیبایی‌شناسانه پیوند داده است -متاسفانه توسط زشت‌ترین و مبتذل‌ترین نوع تفکر یا - بهتر است بگوییم - نوعی خرد گریزی که در حیات بشر وجود داشته، مورد تعرض قرار گرفته است. جریانی که خود انگل مدرنیته است و مدرنیته تساهل‌طلب هم نتوانسته آن را هضم کند و آن را پس داده است، اینک احساس کرده است که نیهیلیسم فکری خود را می‌تواند به وادی حیرت عرفانی پیوند زند.

مهم‌ترین مشخصه عرفان‌های پسامدرن، عدم پایبندی به مفهومی غایی در معرفت‌شناسی خود است بدین‌گونه که اساسا در این‌گونه عرفان‌ها شاهد سلوکی بر مبنای کسب معرفت نیستیم بلکه بر عکس شاهد نوعی اعمال و حرکات بی‌معنا هستیم که سالک می‌باید با تکرار بیش از حد آنها خود را در حالتی خلسه وار قرار دهد. در واقع عدم وجود تفکر در این‌گونه عرفان‌ها یکی از ویژگی هایی است که آن را به پست‌مدرنیسم گره می‌زند؛ به یک معنا عنصر خردگریزی در آن مستتر است و از این منظر، به طور مشخص،‌ راه خود را از عرفان اسلامی جدا می‌کند.

  • سنخ‌شناسی تجربیات عرفانی
در عرفان اسلامی برخلاف عرفان‌های پسامدرن، «معرفت» مهم‌ترین رکن عرفان است. عقل بشری با اتصال یافتن به عقل فعال می‌تواند نور حقیقت را شهود کند و خود را در وادی سلوک قرار دهد. حقیقت چیزی نیست که عقل بشری آن را تولید کند بلکه عقل بشری تنها می‌تواند آن را کشف کند. معرفت شهودی، حصولی و اکتسابی نیست بلکه حضوری و ذوقی است و بیشتر یافتنی است تا فهمیدنی؛ یعنی این‌گونه از معرفت با خواندن و نوشتن حاصل نمی‌شود بلکه حقیقتی است که در عالم حضور دارد و سالک می‌باید با سلوک خود بدان برسد. عرفای اسلامی به خوبی واژه «کشف» را برای این‌گونه از معرفت به کار برده‌اند. در واقع علم لدّنی و شهودی، علمی است که در ظاهر عالم هویدا نیست و در باطن عالم وجود دارد و بنابراین رسیدن به آن، به معنی «کشف‌کردن» آن است؛ کشفی که قابل عرضه به دیگران نیست و به همین دلیل بسیاری به مخالفت با آن می‌پردازند.

معرفت صوفیه، معرفت ذوقی است و آنکه با چشم ذوق در اشیا و احوال عالم نظر می‌کند، ملاک قبولش تسلیم قلب است نه تصدیق عقل و کشف و شهود و الهام و اشراق نزد وی بیشتر مقبول است تا برهان و قیاس و استدلال و استقرا. صوفی در پیچ و خم کوچه‌های تنگ و باریک عقل و استدلال گم و حیران نمی‌شود. حصول این ملکه ذوق البته محتاج ریاضت و سلوک است و بی‌طی آن مرحله، دل را قابلیت مشاهده انوار دست نمی‌دهد. یقینی که از این طریق به‌دست می‌آید، به مراتب قطعی‌تر و جازم‌تر از یقینی است که از علم اهل قال حاصل می‌شود. از این رو صوفی خدا را اثبات نمی‌کند؛ آن را احساس می‌کند. (1)

در شناخت عرفانی، مرز میان سوژه و ابژه در هم می‌ریزد و اساسا رسیدن به شناخت در گرو رسیدن به مقامی است که در لسان عرفا به مقام «جمع» یا «محو» معروف است. در معرفت‌شناسی شهودی، اساسا نمی‌توان تفکیکی میان سوژه و ابژه قائل شد. فاعل شناسا نمی‌تواند خود را به مثابه امری شناساگر به موضوع شناسایی تحمیل کند و آن را مورد شناخت قرار دهد. در واقع فاصله میان سوژه و ابژه در معرفت‌شناسی شهودی از میان می‌رود و شناخت در گرو پیوند این‌دو است. از طرفی انسان در مقام فاعل شناسای نهایی نیست بلکه در مرتبه‌ای بالاتر از وی، عقلی وجود دارد که منبع افاضه فیض به او است.

نابراین اگر شناختی نیز صورت می‌گیرد به واسطه همین منبع است. معنای عقل فعال در میان حکمای مسلمان نیز به همین معنی است. عقل فعال به دلیل اینکه از منبع اصلی معرفت منفصل نیست، می‌تواند به معرفت حقیقی برسد و بدین ترتیب در صورت نبودن چنین اتصالی، از سوژگی خارج شده و دچار آگاهی کاذبی خواهد شد که صوفیه آن را در قالب مفهوم «حجاب» شرح می‌دهند. عارف در حالت اتحاد با خداوند به عنوان مرکز معرفت، به حالت هوشیارانه‌ای می‌رسد که نقطه اوج معرفت است. در واقع آنچه «فنا» نامیده می‌شود، به عبارتی یک مرحله از شناخت نیز هست. بنابراین ما، به ازای هر یک از مراحل مختلف در این رویکرد، دارای مراتب مختلف شناخت نیز هستیم. در همین جاست که شناخت در معرفت‌شناسی شهودی دارای مراتب مختلفی خواهد بود.

ذکر این نکته نیز از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است که وجود مراتب مختلف معرفت در معرفت‌شناسی شهودی - با عنایت به این نکته که تمامی آنها از اعتبار برخوردارند - دلیل بر تکثر صور شناختی نخواهد بود زیرا مراتب گوناگون معرفت -همگی - مراتبی از یک سیر صعودی واحدند که از مراحل پایین شناخت به مراحل بالای آن می‌رسند و چنین صعودی در ادبیات عرفانی ما، دقیقا با مسئله حالات و مقامات و نیز قوس صعودی و قوس نزولی مرتبط است.

«قوسین» در آیه معروف «فَکانَ قابَ قُوسَیْنِ اَو اَدْنی...» به معنای فاصله 2کمان بوده و در توصیف فاصله پیامبر(ص) با جایگاه الهی در شب معراج به کار رفته است. گفته‌اند که «قابَ» اشاره به دایره وجوب و امکان و «قوسین» اشاره به این دو دایره است. چون سالک قدم از مقام هستی بیرون نهد و فانی شود، در وجود حق منطوی می‌شود و دایره امکان، به دایره وجود قرب یافته و وجوب و امکان یکی می‌شود. (2)

به زعم عرفا و به‌ویژه قائلان به حکمت نوریه، در معرفت شهودی آدمی می‌باید شعاع نوری را طی کند و به مرکز وجود برسد؛ زیرا تمامی شعاع‌های نور متصل به یک مرکزند. شکل‌گیری تکثر، متعلق به مراتب اولیه شناخت (یقین اولیه) است اما در نهایت راه، به وحدت در شناخت می‌رسیم. در واقع تکثر صور شناختی در معرفت‌شناسی شهودی، امری است که در عین اعتبار شناخت‌های متفاوت، نسبیتی را بر آن تحمیل نمی‌کند. بنابراین حتی در مورد شناخت عینی‌ترین امور در معرفت‌شناسی شهودی نیز می‌توان از راه‌های غیر متعارف شناخت سخن به میان آورد. به جرات می‌توان ادعا کرد که به اعتقاد بسیاری از افرادی که به شناخت شهودی رسیده‌اند، حتی بدیهی‌ترین قوانین علوم دقیقه نیز تابعیت خود را از قوانین عام و جهانشمول از دست می‌دهند و تابع منطق دیگری خواهند بود.
بنابراین اگر مقدمه علم حصولی منطق باشد، مقدمه علم حضوری را می‌توان تهذیب و تزکیه نفس دانست. سهروردی هم بعد از اولویت قائل‌شدن برای کشف حضوری در مقابل منطق، رسیدن به قله معرفت را تنها مختص کسانی می‌داند که از تابش انوار ملکوت برخوردار شده باشند.(3)

محی‌الدین ابن عربی در باب کیفیت علمی که از عالم غیب بر دل مومن می‌تابد، می‌آورد: «با نزول تجلیات بر قلب انسان، پرده‌های غیب از پیش چشم به کناری می‌رود و سالک، عالم غیب و ملکوت را همچون عالم شهادت، ظاهر و بارز می‌یابد و حتی عالم ظاهر را رنگی دیگر می‌بخشد و جلوه‌های تازه تری از آن را می‌نمایاند».(4)

تکثری که عارفان بدان قائلند ( از جمله در اندیشه‌های عزیزالدین نسفی نیز چنین است) مربوط به مراحل اولیه شناخت است و در نهایت، معرفت‌شناسی عرفا گونه‌ای از وحدت را در هستی تجربه می‌کند. اساسا وقتی که معرفت، خصلتی سلسله‌مراتبی می‌یابد، هر مرتبه از شناخت نمی‌تواند مدعی فهم نهایی باشد و بنابراین در هر مرحله، سالک می‌داند که تجربه‌ای فراتر از این عالم خواهد داشت که با این مرحله و مرحله قبل متفاوت خواهد بود. ادراکات هر شخص در معرفت‌شناسی عرفانی، بسته به مقام و مرتبتی که وی در آن است، متفاوت خواهد بود؛ بنابراین عارفانی که به مرحله آگاهی از این تکثر در عین وحدت (تکثر در اینکه هر جزء عالم به گونه‌ای خدای خود را می‌خواند و وحدت در اینکه به‌هرحال همگی تعظیم خدای کنند) رسیده‌اند، همواره نوعی از تساهل را در شناخت‌شناسی خود قائل بوده‌اند.

با این حال، اگر تعمق صورت گیرد، چنین نسبیتی تنها محدود به مراحل اولیه سلوک است و سالک بعد از رسیدن به مقام اتحاد به شناختی مطلق دست می‌یابد.

بنابراین باید گفت اینکه در برخی پژوهش‌ها، از عرفان اسلامی، پلورالیسم غربی و نسبیت‌گرایی استنباط شده است، بسیار سطحی نگرانه به نظر می‌رسد.(5) آنچه در عرفان اسلامی باعث عدم صحت این رأی است، پایبندی و تقیدی است که به‌هرحال این سنت به شریعت دارد. در بالا گفتیم که عرفان اسلامی به دیده تساهل به عالم نگاه می‌کند؛ از طرفی چون همگی مظهر جمال اویند و از طرف دیگر، رعایت تساهل در شناخت بدین سبب است که شناخت مبتنی بر معرفت الله است و هیچ کس نمی‌تواند خدای را چنان که در ذات هست بشناسد.

  • عرفان‌های پسامدرن
عرفان‌های پسامدرن نه پسامدرن‌اند و نه مدرن و نه سنتی بلکه معجونی از هر سه اند. از میان خصوصیات عرفان‌های پسامدرن، می‌توان به خصیصه اومانیستی آنها اشاره کرد و این نکته در نوع خود جالب است که عرفان‌های مدرن، ریشه در اساسی‌ترین رکن مدرنیته یعنی اومانیسم دارند. «شانکارا» بر همین مبنا معتقد به نوعی شناخت و شهود فردی است که هیچ ارتباطی با آیین و آداب الهی و مذهبی ندارد؛ زیرا معتقد است عبادات و مناسک ما را به سویی می‌برند که خداوند را بیرون و برتر از خود انگاریم و فقط او را بپرستیم، نه اینکه بشناسیم.

با این حال یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌گیری عرفان‌های جدید یا پسامدرن، رهایی شهروندان دربند دوران مدرن، از چنگال زندگی سرمایه‌داری است. «ماهاریشی ماهش» - که در غرب مهم‌ترین داعیه‌دار عرفان مدرن به شمار می‌رود - با ترکیب گزینشی آموزه‌های بودیسم و هندوئیسم، توانسته آیینی به نام مدیتیشن متعالی(Transcendental Meditation) ایجاد کند. به زعم «ماهش»، انسان معاصر می‌تواند با مدیتیشن متعالی به آرامشی عمیق دست یابد. (6)

مدیتیشن متعالی (TM) خود را از هرگونه ارتباط با ماورای ‌طبیعت فارغ کرده است و می‌کوشد با ارائه کلمات سانسکریت به شهروندان غربی به عنوان «مانترا » و اخذ مبالغ هنگفت از آنها، آلام آنها را تسکین دهد. نکته بسیار عجیب آنجاست که مربیان این روش معتقدند انتخاب «مانترا» آنگاه مؤثر خواهد بود که بدون توجه به معنای درونی و عمیق آن انتخاب شده باشد(7)؛ زیرا توجه به معنای درونی مانترا باعث غفلت از روند خلسه‌کردن خود خواهد شد!

بنابراین یکی از نتایج صریح عرفان‌های پسامدرن، نیهیلیسم فکری و پوچ‌گرایی معرفت‌شناختی است؛‌ زیرا عملا خود را از هر گونه معنا می‌رهاند و اعتقاد به معنای باطنی امور را بیهوده در نظر می‌آورد؛ نکته‌ای که شدیدا مورد توجه عرفان اسلامی است.

با این حال به نظر می‌رسد که مدیتیشن متعالی اگر چه می‌کوشد در مقابل مدرنیته، داعیه‌دار سنخی از تفکر پسامدرن باشد اما به‌واقع میان مدرنیسم و پسامدرنیسم سرگردان است؛ زیرا به لحاظ متدولوژیک از روش‌های مدرن سود می‌جوید و اساس خود را بر خودبنیادی خرد جزئی بشری قرار داده است؛ یعنی مفهومی که مدرنیته، علم آن را به دوش می‌کشید.

عرفان پسامدرن مدعی نیست که سالکان این روش می‌توانند معرفتی نسبت به اعمالی که انجام می‌دهند به دست بیاورند و از این منظر، تفاوتی با چاپلین «عصر جدید» ندارند؛ زیرا آنها در حال انجام دادن کاری هستند که آنها را از حالت عادی خارج می‌کند و به یک مفعول تبدیلشان می‌کند. در واقع دستیابی به آرامش (Relaxation) برای شهروند غربی نه بر مبنای نوعی معرفت‌شناسی معنوی واقعی بلکه همچون افیونی است که به تسکین درد آنها می‌پردازد و نه درمان آن. به یک معنا مدیتیشن متعالی نوعی اعتیاد پسامدرن بیش نیست.
آدمی برای بهتر زیستن باید مفاهیم بی‌معنای معاد و زندگی در جهان دیگر را فراموش کند زیرا پس از مرگ، تنها چیزی که به حیات آدمی ادامه می‌دهد، تناسخ در چرخه «سمسارا»ست. آدمی پس از مرگ خود، در قالب بدنی دیگر به دنیا می‌آید و این چرخه همچنان ادامه پیدا می‌کند. اعمالی که انسان در طول حیات خود انجام می‌دهد، کیفیت زندگی او را در حیات بعدی‌اش مشخص می‌کند.(8)

عرفان‌های پسامدرن نوعی طغیان علیه آسمانند و معتقدند بدون هیچ‌گونه شریعت و آیین الهی‌ای می‌توان به آرامش رسید. در واقع در دیدگاه ماتریالیستی اینان، دین تنها از وجه آرامش بخشی آن مورد توجه است؛ زیرا هرچه هست در همین جهان خلاصه می‌شود و خدا، دوزخ، بهشت و جهان دیگر توهمات ذهن بشری‌اند. با این‌ حال، انسان مدرن با جدایی از ادیان سنتی خود، آرامش خود را نیز از دست داده است و بنابراین باید گونه‌ای از آیین بشری را به جای آن بنشاند.

آدمی از آنجا که امید خود را به حیات آن جهانی‌اش از دست داده است، باید نهایت لذت و آرامش را در این جهان کسب کند. چنین دیدگاهی که با سیل افکار مدرن در غرب آغاز شده بود، تنها یک نتیجه به ارمغان آورد؛ رهایی از هرگونه تقید و در نتیجه زوال اخلاقی جامعه. با این حال انسان مدرن غربی هرگز نتوانست نیاز خود را به معنویت نادیده انگارد. عرفان‌های پسامدرن که از لقاح مصنوعی مکاتب آسیای شرقی و تفکرات نسبی‌گرای متأخر ایجاد شده‌اند، در پی این بودند که آدمی را از نتایج منفی مدرنیته برهانند؛ نتایجی که برای انسان مدرن، یأس و نا امیدی به همراه داشت.

با وجود اینکه مدرنیته خدا را کنار زده دنیای غربی در صدد برآمد تا دین نوینی را تاسیس کند؛ دینی که از آسمان بریده است و تنها باید بتواند سعادت را روی زمین به ارمغان بیاورد. چشم‌های مردمان غربی دیگر روی به سوی آسمان ندارد ولی آنها همچنان در احساسی نوستالژیک در جست‌وجوی امر معنوی هستند؛ معنویتی که در غرب، افرادی چون ماهاریشی ماهش آن را به وجود آوردند؛ معنویتی فاقد شریعت و پیامبر و از همه مهم‌تر معنویتی فاقد خداوند.

اما از طرف دیگر، تفکر هندویی یک بعد دیگر دارد و آن اینکه این جهان چیزی جز رنج (دوکه) نیست و بنابراین آدمی باید در جست‌وجوی رهایی باشد.بنابراین آدمی باید به دنبال چه رهایی‌ای باشد؟ اگر تمام زندگی بشری در نهایت جز رنج چیزی نخواهد بود و انتهای زندگی این جهانی نیز به نابودی و پوچی منتهی خواهد شد، پس دیگر چگونه می‌توان شاد بود و احساس آرامش کرد؟ وحشتی که انسان غربی امروزه دچار آن است، ترس از نابودی و فنا شدن بعد از مرگ است؛ ترس از بی‌وجودی و اینکه عالم وجود یکسره چرخه‌ای بی‌معنا و بی‌فایده است؛ یک «سمسارا» ی پوچ و بی‌معنی که مرتب تکرار می‌شود و هرگز از خود فراتر نمی‌رود؛ به یک معنا، یک دنیای سیاه کافکایی.

  • نتیجه
گذشته از اینکه جمع مفاهیم عرفان و پست‌مدرنیسم کاملا بی‌مفهوم است، باید به این نکته نیز اشاره کرد که عرفان‌های پسامدرن هرگز در صدد ارائه یک گونه تفکر نیستند بلکه بیش از اینکه یک نوع تفکر و اندیشه باشند، یک نوع ابزارند. عرفان‌های پسامدرن از قابلیت فوق‌العاده‌ای برای سازگاری با فرهنگ مدرن غربی برخوردار هستند. در واقع عرفان‌های پسامدرن در مقابل مدرنیته قد علم نکرده‌اند بلکه بیشتر رنج‌های زندگی مدرن را برای شهروند غربی قابل تحمل می‌کنند. به همین دلیل نمی‌توان به راحتی آنها را «مدرن» یا «پسامدرن» نامید.

انسان غربی در عرفان‌های پسامدرن نیز نمی‌تواند سرگشتگی خود را درمان کند. این‌ تفکرات جدید، تنها اضطراب انسان مدرن را بیشتر می‌کنند زیرا حتی اگر کوچک‌ترین امیدی هم برای او باقی مانده باشد، آن را از او می‌گیرند، خدای او را می‌کشند و او را در بیابان تنهایی رها می‌کنند. از طرفی به نظر می‌رسد بودیسم و افکار منشعب از آن، با اینکه اعمال انسان‌ها را در سرنوشتی که در زندگی بعدی خواهند داشت مؤثر می‌دانند اما در درون خودشان حاوی نوعی تناقضند؛ زیرا آدمی در این ایده‌ها، در یک جبر دائمی قرار دارد و وارث اعمالی است که روح وی در بدن فرد قبلی انجام داده است.

در نتیجه عرفان‌های پسامدرن، نحله‌هایی تهی از معنا هستند که وجود آنها در یک جامعه، به معنای آفت معرفتی آن جامعه است؛‌ آفتی که آدمی را نسبت به همه چیز منفعل می‌کند و به او می‌قبولاند که در نهایت نابود خواهد شد. بنابراین «امر اخلاقی» اساسا معنی نخواهد داشت زیرا امر اخلاقی به مثابه مفهومی باطنی و معناگرا، در دنیایی که فاقد هرگونه معنا و انتهاست و فرجامی جز نابودی ندارد، امری بیهوده است. در واقع چنین سنخی از تفکر تنها در جایی مجال بروز دارد که نوعی نسبیت بر فضای فکری آن حاکم باشد. این ضرب‌المثل انگلیسی‌ها که «اگر دیدی کسی در حال تعرض به توست و تو چاره‌ای نداری، از آن ...»، در واقع ریشه در همان نسبیت اخلاقی و بی‌معنا بودن دنیای انسان مدرن دارد.

ابتذال عرفان‌های متأخر، متاسفانه به بزرگ‌ترین مهد عرفان بشری یعنی فرهنگ ایرانی نیز سرایت کرده است. مشاهده جوانانی که با شرکت در کلاس‌های یوگا و مدیتیشن سعی دارند با تکرار کلماتی بی‌معنی ـ کلماتی که دست کم آنها معنای آن را نمی‌دانند - به آرامش درونی دست یابند، رنج‌آور است. در اینجا آدمی مهجوریت مولانا، عطار، حلاج، شبلی و شیخ اشراق را ملموس‌تر می‌بیند. شاید بتوان جوان غربی را که از آگوستین بریده است و زندگی مدرن هم آرامش او را سلب کرده است، درک کرد اما چگونه می‌توان شاهد بود که جوان ایرانی با تمدنی که سرشار از متعالی‌ترین عرفان‌ها و معنویت اشراقی است، بر سر کلاس‌های مدیتیشن بنشیند؟! چگونه می‌توان شاهد بود که رساله «عقل سرخ»، «آواز پر جبرئیل»، «صفیر سیمرغ» و «فی حقیقه‌العشق» سهروردی را کنار بگذارند و دنبال مباحث بی‌خردانه ماهاریشی ماهش بروند؟


نویسنده: مهدی فدایی مهربانی

پی‏نوشت‏ها:

1 - زرین کوب، عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه، انتشارات علمی و فرهنگی، ص 100.
2 - رک: سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، تهران : انتشارات طهوری، چاپ هفتم، 1383، ص633 و روزبهان بقلی شیرازی، شرح شطحیات، ص118.
3 - ابراهیمی دینانی، غلامحسین، شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی، ص 464.
4 - ابن عربی، فتوحات مکیه، ج 1، انتشارات مولی، ص 166.
5 - رک : مجتهد شبستری، محمد، ایمان و آزادی، تهران : انتشارات طرح نو، 1378، ص54 و افراسیاب پور، علی اکبر، زیبایی پرستی در عرفان اسلامی، تهران: انتشارات طهوری، 1380، ص 281.
6 - هارولد اچ بلوفیلد، تی ام، دانش هوشیاری خلاق، ترجمه فرخ سیف بهزاد، تهران: نشر خاتون،1376 ، ص 48.
7- http://www.porsojoo.com/fa/node/3522
8 - کدارناث تیواری، دین‌شناسی تطبیقی، ترجمه مرضیه شنکایی، تهران : انتشارات سمت، 1381، ص 85.
همچنین بنگرید به: http://bashgah.net/pages-1774.html
و نیز بنگرید به: عبدالعظیم رضایی، تاریخ ادیان در جهان، ج 2، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1380، ص 280.

منبع: خردنامه همشهری
دسته ها : مقالات
دوشنبه سیزدهم 8 1387
  • در آرزوی مدینه

مرا به خانة زهرای مهربان ببرید
به خاک‌بوسی آن قبر بی‌نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید
کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

کجاست آن درِ آتش گرفته تا که مرا
برای جامه دریدن به سوی آن ببرید؟

مرا اگر شَوَم از دست، برنگردانید
به روی دست بگیرید و بی‌امان ببرید

کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا
به سوی سنگ مزارش، کِشان کِشان ببرید؟

مرا که مِهر بقیع است در دلم چه شود
اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید؟

نه اشتیاق به گُل دارم و نه میل بهار
مرا به غربت آن هجده خزان ببرید

کسی صدای مرا در زمین نمی‌شنود
فرشته‌ها! سخنم را به آسمان ببرید
افشین علاء

  • غزل آتش

تا که نامت بر زبان آمد، زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غُسلت دهد، آب روان آتش گرفت

هان! چه می‌پرسی چه پیش آمد، زمین را آب بُرد
بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کُشت
یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان، روحت، زمین از شرم سوخت
در زمین، جسم تو گُم شد، آسمان آتش گرفت
علیرضا قزوه



احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
حرفی تازه.
کلامی نو.
شاید غزلی از عشق.
شاید یک رباعی از لبخند.
یک دو بیتی از نگاه.
شاید مستزادی از عرفان.
قصیده‌ای از بهار.
قطعه‌ای از جوانی.
شاید مثنویی از بودن و خدایی بودن!
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
از زمزمه‌هایش فهمیده بودم.
از بی‌قراری‌اش.
از دل‌تنگی‌اش.
از تنهایی‌اش.
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
حرفی که من تشنة شنیدن آن هستم.
دنبالش راه افتادم.
قدم به قدم!
کوچه به کوچه!
سایه به سایه!
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
و گوش‌هایم خسته از تکرار ملال‌آور لحظه‌های
بی کسی. چشم به بی خودی‌های او دوخته و دل به حیرانی‌اش بسته بود.
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
و می‌دانستم دست هایش پر از نشانه‌هایی است که معمای رفتن را برایم فاش می‌کند.
در سکوت پرهیاهوی جاده‌ای که چشم انتظار آب و آینه بود صدایش را شنیدم:
شبی از روی دلداری اگر دیدار بنمایی
چو خورشید جهان‌آرا همه عالم بیارایی
دلم لرزید.
او هم به دنبال کسی بود.
آفتابی آمدنی!
تو اندر پنهان وجهان پر شورش از عشقست
قیامت باشد آن ساعت که از پرده برون آیی
او هم عاشق بود.
و معشوقش پردگی پنهانی که قیامت به پا می‌کند.
نه صبر از تو بود ممکن اگر پنهان شوی یک دم
نه طاقت می‌کند یاری اگر دیدار بنمایی

او هم بی‌تاب بود.
و صبر و شکیبش لبریز.
دست و پایش به دیدار بی‌قرار!
گر از روی رضا یکدم نظر بر عالم اندازی
دری از روضة رضوان به روی خلق بگشایی
چشم انتظاری دامان او را گرفته بود.
از دوزخ غریبی می‌نالید.
از تباهی به ستوه آمده،
در جستجوی بهشت بود.
تو با چندین نشانی‌ها ز چشم خلق پنهانی
ولی در عین پنهانی بر عارف هویدایی
از کسی حرف می‌زد که پیدا بود و نهان
پنهانی بود و پیدایی.
هم حاضر بود و هم غایب.
و غیبتش جانکاه!
مشو غایب ز من یکدم که آرام دل و جانی
مرو از چشم من بیرون که نور چشم بینایی
حضورش را می‌خواست.
بودنش را!
نور او. بینایی و بصیرت و چشم بود.
جهان آیینه‌ای آمد صفا و روشنیش از تو
همه عالم سراسر تن تو تنها جان تن‌هایی
جان بود.
و تنها جان تن‌ها!
حرف‌هایش بوی آشنایی داشت، رنگ آسمانی!
به لطفم سوی خود می‌کش که من ذره تو خورشیدی
به خویشم آشنایی ده که من قطره تو دریایی
او هم به خورشید می‌اندیشید.
خورشید پشت ابر.
خورشید روزهای بارانی!
احساسم هرگز دروغ نمی‌گوید.
حرفی برای گفتن داشت.
و من تشنة شنیدن این حرف‌ها بودم...


ماهنامه موعود شماره 88

دسته ها : اشعارمهدوی
دوشنبه سیزدهم 8 1387
 
 
 
ترانة انتظار

ابر هزار تا بارون، ریخته به جونم امشب
هیچی نگو که تنها، می‌خوام بخونم امشب

بارون گرفته، جز من، هیچ‌کی تو کوچه‌ها نیس
بارون گرفته، اما، درد منو دوا نیست

آهای، آهای ستاره! درد منو دوا کن
دلم را بشکن امشب، قفل دلم رو وا کن

اون که باید می‌اومد، دلش به اومدن نیس
هیچ کسی هم به جز اون، چشم و چراغ من نیس

جمعه تا جمعه چشمم، مونده به در به یادش
دلم سیاهه هیچ کی، نمی‌رسه به دادش

بارون! ببار که امشب، خُشکه دل سیاهم
بهار من کجایی؟ بیا که چش به راهم
علیرضا قزوه



آخرین مرد می‌رسد ناگاه

گفته بودند تو نمی‌آیی، شک نکردم خودت قضاوت کن
حقّ من را که سال‌ها این‌جا، منتظر بوده‌ام رعایت کن

گفته بودند بین یارانت، جای یک دختر دهاتی نیست
باشد آقا فقط همین یک بار، چند لحظه قبول زحمت کن

دل من شور می‌زند آخر، که مبادا دل شما تنگ است
درد دل هم نمی‌کنی با من، لطف کن لااقل نصیحت کن

من همیشه به یادتان هستم، پای شالی، کنار گندم‌زار
اگر از این طرف گذر کردی، با درختان باغ صحبت کن

پدرم گفته بود بعد از من، تو نگهبان باغ‌ها هستی
باید این سیب‌ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقت کن

در بهاری که می‌رسد از راه، آخرین مرد می‌رسد ناگاه
دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن
نغمه مستشار نظامی
ای چشم تو پناه تمام اشاره‌ها


هر شب نشسته‌ام لب بام نظاره‌ها
شاید بیابمت وسط این ستاره‌ها

هر روز بر دهان جهان تازه می‌شوی
تکرار می‌شود نفس‌ات بر مناره‌ها

ای ساحل غریب! کجایی که سال‌هاست
رؤیای من رها شده بر تخته پاره‌ها

در جست و جوی قُلّة تو، زیر پای من
چون پنج تخته سنگ حقیرند قاره‌ها

محراب خم شده است به تعظیم چشم تو
ای چشم تو پناه تمام اشاره‌ها

عطر تو را گذاشته‌ام بر دریچه‌ها
نام تو را نگاشته‌ام بر جداره‌ها

با چاه‌ها نشد که شبی درد دل کنم
باید گذشتن از سر این خون نگاره‌ها

شکی نداشتم که برازندة تو نیست
پیراهنی که دوختم از استعاره‌ها

تن کنده‌ام مگر که مرا جاودان کن
با این غزل، برای تمام هزاره‌ها
ابراهیم قبله آرباطان


ماهنامه موعود شماره 87
 
دسته ها : اشعارمهدوی
دوشنبه سیزدهم 8 1387

 این دلخوشی کجاست که تو زود می رسی؟
در یک پگاهِ جمعه ی موعود می رسی؟
سهراب مُرد، رستمِ بیچاره سکته کرد
آیا شما همیشه چنین زود می رسی؟!

بعداز سه بار جنگ جهانی و قتل عام
در بدترین زمانه ی موجود می رسی!!


اخبار گفت: منتظر مقدم توائیم
او در ادامه اش که نیفزود می رسی

 
این فرش از جوانی خود بود منتظر
وقتی که مُـرد قالی و٬ فرسود می رسی!


تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی
حالا که شاعرت شده نابود٬ می رسی

 
آقا! جسارتاً به شما عرض میکنم:
باور نمی کنم که شما زود می رسی




  • خواهش

زمین دامنم از ابر دیده مرطوب است
بیا که حاصل این کشتزار مرغوب است

 
مرا خلاص کن از سالهای غیبت خود
مگر تحمل من مثل صبر ایوب است


اگر چه روی سیاهم به کار می آیم
برای طیّ زمستان ، زغال هم خوب است


اگر دروغ بگویم غذای گرگ شوم
مقام پیرهنت چشمهای یعقوب است

 
عصای معجزه ها مار می شود با تو
کسی که بی تو نخشکد شقی تر از چوب است


همیشه ابر ز خورشید رنگ می گیرد
به هر کجا بروی این صحیفه زرکوب است

رضا جعفری
دسته ها : اشعارمهدوی
دوشنبه سیزدهم 8 1387
پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز    

109.jpg
 

 

 

  مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

 لاله‏ها، شعله کش از سینه داغند به دشت

 در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غیبت خبرى باز فرست

که خبریافتگان، بى‌خبرانند هنوز

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

که صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! که بیگانه نبیند آن روى

غافل از آینه، این بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر بادیه، حیران تواند

با تو آن عهد که بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رویت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحرآموختگانند، که با رایت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمک دیده! دمى

پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز

"مشفق کاشانى"  

 
جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب
 

در سرى نیست که سوداى سر کوى تو نیست

دل سودا زده را جز هوس روى تو نیست

سینه غمزده‏اى نیست که بى ‏روى و ریا

هدف تیر کمانخانه ابروى تو نیست

جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب

یا دلى تشنه لعل لب دل جوى تو نیست

عارفان را ز کمند تو گریزى نبود

دام این سلسله جز حلقه گیسوى تو نیست

نسخه دفتر حسن تو، کتابى است مبین

ور بود نکته سربسته، به جز موى تو نیست

ماه تابنده بود، بنده آن نور جبین

مهر رخشنده به جز غرّه نیکوى تو نیست

خضر عمرى‏ست که سرگشته کوى تو بود

چشمه نوش، به جز قطره‏اى از جوى تو نیست

نیست شهرى که ز آشوب تو، غوغایى نیست

محفلى نیست که شورى ز هیاهوى تو نیست

مفتقر در خم چوگان تو گویى، گویى ا‏ست!

چرخ با آن عظمت نیز به جز کوى تو نیست

محمدحسین غروى اصفهانى 

 
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را    
 

کى رفته‏اى ز دل، که تمنا کنم تو را ؟!

کى بوده‏اى نهفته، که پیدا کنم تو را ؟!

غیبت نکرده‏اى، که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‏اى، که هویدا کنم تو را

با صدهزار جلوه برون آمدى، که من

با صدهزار دیده تماشا کنم تو را

بالاى خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش! در حرم و دیر بگذرى

تا قبله‏گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبى، نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را!

طوبى و سدره، گر به قیامت به من دهند

یک جا فداى قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگر عشق، کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

"فروغى بسطامى" 

 
گفت و گو با دوست    
 

گفتم به دل سلامی از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابی از لعل او شـــــنیدن

گفتم گذر زکویش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا کرم زایــــشان خواهد به ما رســـــیدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بیــــــامد
گفتا که درد وغمها بایـد بـــسی کشــــــیدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خمیدم
گفتا عجب صــــــفایی باید که آرمـــــیدن

گفتم شود زمانی چشمم کنم ســــرایش
گفتا نما دعـــــایی خواهد به او رســــیدن

گفتم که عـــشق یارم لبریز کرده جــانم
گفتا زنور ایشـــــــان ما را چو آفریـــــدن

گفتم فــــدای نازت نازم به تو عـــزیزم
گفتا برتر زجــــانست نازی زاو خـــــریدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار یارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردویــــــدن

گفتم که در نهایت شاید کند نگاهـــــی
گفتا خوشست آن دم از این قفس پریــــدن

گفتم که روی ماهش یک لحظه گرببینم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پرکــشیدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشین به راهش رخســار او بدیـــــدن
 

احمد جلالی    

 

باشد که همسایه مهدی گردم

   
 

  در میزنم که سائل این خانه ام کنی
دل باخته ام که با همه بیگانه ام کنی
عمری به دور شمع وجود تو گشته ام
تا شعله ای ببخشی و ویرانه ام کنی
خود را تمام عمر به دیوانگی زدم
تنها به این امید که دیوانه ام کنی
مهر وجود تو را تا ابد خواهم داشت
باشد که روز جزا همسایه ام کنی  

 
ما بی قرار کربلاییم    
 

یـابـن الحسن مـــــا عـــقـــده دار کـربـلاییم

بر تــو قــــسم، مـــا بی قــــــــرار کربلاییم

تـــرسیم مـــــاند آرزویـــــش بــــــــر دل ما

مــــا آرزومــــــنـــد دیـــــــار کربـــــــــلاییم

گــــر چه به دور از کربلا آلـــــــوده گـشتیم

امـــــا خــــــدایی غــــمــــــگسار کربـلاییم

جـــــــان سه ساله عمه گیسو سپــیدت

 مـــــا را بـــــــخر مــــــا سر به دار کربـلاییم

 تــــا جــــــان بـــود ما را ببـر یـک شب زیارت

مــــا ریــــزه خــــوار ســـفـــره دار کربلاییم

مــــا بــا کسی غیر از حـسیـن کاری نداریم

مــــا تــــشـــنه بـــــوی بــــــهـار کـربلاییم  

 
تا خدا قسمت کند روزی تماشای تو را    
 

کــی شـــود بــینم رخ مــــاه دل آرای تـو را 

 تـا کــشـم بــر دیـدگان، خـاک کـف پـای تـو را

 سـر بـه بـالـیـن بـا امـیـد دیـدن رویـت نـهـم

 تــا مگــــر در خـــواب بینم روی زیبای تـو را

گاه گـــاهی گـــر شـوم بـیـدار انـدر نیـمه شب

 از خـدا پیــوســته بـنـمـایـم تــمـنای تـو را

زخـــــم هـا دارم بـه دل از داغ هـجـران رخـت

کــی شــود شـامـل شـوم لطـف و تسـلای تو را

از خـدا خـواهـم فـزون گـردانـد از لطـف و کـرم

 بـر دل مـسـکـیـن مــن مـهـر و تـولای تـو را

بـا دلـی سـوزان بـراهـت منـتـظـر بنـشسـته ام

 تـا خــدا قـسـمت کـنـد روزی تـمـاشـای تـو را  

 
بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند!    
 

روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند

لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند

 خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست

آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش

خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

 منعم مکن زمهر خود ای مه! که ذره را

مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند

خیل ملک ز خاک در آستان تو

 مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست

کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند

 از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر

سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند

آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم

از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند

سرمایه سرور دل ما ز درد توست

درد تو را برای سرور آفریده‌اند

عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد

بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند

از نام دلربای تو همت گرفته‌اند

تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند

عشاق را به کوی وصال تو ره نبود

این راه دور را به مرور آفریده‌اند

"پروانه" را در آتش هجران خود مسوز

کو را برای درک حضور آفریده‌اند

محمدعلی مجاهدی (پروانه)‏    

 
اول ضمیر غائب مفرد کجایی ؟    
 

من گریه می ریزم به پای جاده ات، تا
آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟
ای پاسخ آدینه های پر معمّا

بی تو سرودیم آنچه باید می سرودیم
یعنی در آوردیم بابای غزل را

حتمّی ِ بی چون و چرای سبز برگرد...
راحت شویم از دست اما و اگرها

آب و هوای خیمه ی سبزت چگونه است؟
اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما

بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده های رو به فردا

آقا، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه "می آید آیا؟"

یک جمعه می بینید نگاه شرقی ِ من
خورشید پیدا می شود از غرب دنیا

آقا نماز جمعه ی این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما  

 

یک شب برای من ، یک شب برای تو

   
 

یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو
ای آفتاب من همه چیزم فدای تو
یک شب بیا به ما برسد ای اذان صبح
از پشت بام مسجد کوفه صدای تو
ما مدتی است خانه تکانی نکرده ایم
شرمنده ایم در دل ما نیست جای تو
غیر از همین دو قطره اشکی که مانده بود
چیزی نداشتم که بیارم برای تو
از روزهای هفته سه شنبه برای من
شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو
روزی به خاطر سفر جمکران من
روزی به خاطر سفر کربلای تو   

دسته ها : اشعارمهدوی
سه شنبه هفتم 8 1387
X