• در آرزوی مدینه

مرا به خانة زهرای مهربان ببرید
به خاک‌بوسی آن قبر بی‌نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید
کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

کجاست آن درِ آتش گرفته تا که مرا
برای جامه دریدن به سوی آن ببرید؟

مرا اگر شَوَم از دست، برنگردانید
به روی دست بگیرید و بی‌امان ببرید

کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا
به سوی سنگ مزارش، کِشان کِشان ببرید؟

مرا که مِهر بقیع است در دلم چه شود
اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید؟

نه اشتیاق به گُل دارم و نه میل بهار
مرا به غربت آن هجده خزان ببرید

کسی صدای مرا در زمین نمی‌شنود
فرشته‌ها! سخنم را به آسمان ببرید
افشین علاء

  • غزل آتش

تا که نامت بر زبان آمد، زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غُسلت دهد، آب روان آتش گرفت

هان! چه می‌پرسی چه پیش آمد، زمین را آب بُرد
بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کُشت
یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان، روحت، زمین از شرم سوخت
در زمین، جسم تو گُم شد، آسمان آتش گرفت
علیرضا قزوه



احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
حرفی تازه.
کلامی نو.
شاید غزلی از عشق.
شاید یک رباعی از لبخند.
یک دو بیتی از نگاه.
شاید مستزادی از عرفان.
قصیده‌ای از بهار.
قطعه‌ای از جوانی.
شاید مثنویی از بودن و خدایی بودن!
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
از زمزمه‌هایش فهمیده بودم.
از بی‌قراری‌اش.
از دل‌تنگی‌اش.
از تنهایی‌اش.
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
حرفی که من تشنة شنیدن آن هستم.
دنبالش راه افتادم.
قدم به قدم!
کوچه به کوچه!
سایه به سایه!
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
و گوش‌هایم خسته از تکرار ملال‌آور لحظه‌های
بی کسی. چشم به بی خودی‌های او دوخته و دل به حیرانی‌اش بسته بود.
احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارد.
و می‌دانستم دست هایش پر از نشانه‌هایی است که معمای رفتن را برایم فاش می‌کند.
در سکوت پرهیاهوی جاده‌ای که چشم انتظار آب و آینه بود صدایش را شنیدم:
شبی از روی دلداری اگر دیدار بنمایی
چو خورشید جهان‌آرا همه عالم بیارایی
دلم لرزید.
او هم به دنبال کسی بود.
آفتابی آمدنی!
تو اندر پنهان وجهان پر شورش از عشقست
قیامت باشد آن ساعت که از پرده برون آیی
او هم عاشق بود.
و معشوقش پردگی پنهانی که قیامت به پا می‌کند.
نه صبر از تو بود ممکن اگر پنهان شوی یک دم
نه طاقت می‌کند یاری اگر دیدار بنمایی

او هم بی‌تاب بود.
و صبر و شکیبش لبریز.
دست و پایش به دیدار بی‌قرار!
گر از روی رضا یکدم نظر بر عالم اندازی
دری از روضة رضوان به روی خلق بگشایی
چشم انتظاری دامان او را گرفته بود.
از دوزخ غریبی می‌نالید.
از تباهی به ستوه آمده،
در جستجوی بهشت بود.
تو با چندین نشانی‌ها ز چشم خلق پنهانی
ولی در عین پنهانی بر عارف هویدایی
از کسی حرف می‌زد که پیدا بود و نهان
پنهانی بود و پیدایی.
هم حاضر بود و هم غایب.
و غیبتش جانکاه!
مشو غایب ز من یکدم که آرام دل و جانی
مرو از چشم من بیرون که نور چشم بینایی
حضورش را می‌خواست.
بودنش را!
نور او. بینایی و بصیرت و چشم بود.
جهان آیینه‌ای آمد صفا و روشنیش از تو
همه عالم سراسر تن تو تنها جان تن‌هایی
جان بود.
و تنها جان تن‌ها!
حرف‌هایش بوی آشنایی داشت، رنگ آسمانی!
به لطفم سوی خود می‌کش که من ذره تو خورشیدی
به خویشم آشنایی ده که من قطره تو دریایی
او هم به خورشید می‌اندیشید.
خورشید پشت ابر.
خورشید روزهای بارانی!
احساسم هرگز دروغ نمی‌گوید.
حرفی برای گفتن داشت.
و من تشنة شنیدن این حرف‌ها بودم...


ماهنامه موعود شماره 88

دسته ها : اشعارمهدوی
دوشنبه سیزدهم 8 1387
 
 
 
ترانة انتظار

ابر هزار تا بارون، ریخته به جونم امشب
هیچی نگو که تنها، می‌خوام بخونم امشب

بارون گرفته، جز من، هیچ‌کی تو کوچه‌ها نیس
بارون گرفته، اما، درد منو دوا نیست

آهای، آهای ستاره! درد منو دوا کن
دلم را بشکن امشب، قفل دلم رو وا کن

اون که باید می‌اومد، دلش به اومدن نیس
هیچ کسی هم به جز اون، چشم و چراغ من نیس

جمعه تا جمعه چشمم، مونده به در به یادش
دلم سیاهه هیچ کی، نمی‌رسه به دادش

بارون! ببار که امشب، خُشکه دل سیاهم
بهار من کجایی؟ بیا که چش به راهم
علیرضا قزوه



آخرین مرد می‌رسد ناگاه

گفته بودند تو نمی‌آیی، شک نکردم خودت قضاوت کن
حقّ من را که سال‌ها این‌جا، منتظر بوده‌ام رعایت کن

گفته بودند بین یارانت، جای یک دختر دهاتی نیست
باشد آقا فقط همین یک بار، چند لحظه قبول زحمت کن

دل من شور می‌زند آخر، که مبادا دل شما تنگ است
درد دل هم نمی‌کنی با من، لطف کن لااقل نصیحت کن

من همیشه به یادتان هستم، پای شالی، کنار گندم‌زار
اگر از این طرف گذر کردی، با درختان باغ صحبت کن

پدرم گفته بود بعد از من، تو نگهبان باغ‌ها هستی
باید این سیب‌ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقت کن

در بهاری که می‌رسد از راه، آخرین مرد می‌رسد ناگاه
دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن
نغمه مستشار نظامی
ای چشم تو پناه تمام اشاره‌ها


هر شب نشسته‌ام لب بام نظاره‌ها
شاید بیابمت وسط این ستاره‌ها

هر روز بر دهان جهان تازه می‌شوی
تکرار می‌شود نفس‌ات بر مناره‌ها

ای ساحل غریب! کجایی که سال‌هاست
رؤیای من رها شده بر تخته پاره‌ها

در جست و جوی قُلّة تو، زیر پای من
چون پنج تخته سنگ حقیرند قاره‌ها

محراب خم شده است به تعظیم چشم تو
ای چشم تو پناه تمام اشاره‌ها

عطر تو را گذاشته‌ام بر دریچه‌ها
نام تو را نگاشته‌ام بر جداره‌ها

با چاه‌ها نشد که شبی درد دل کنم
باید گذشتن از سر این خون نگاره‌ها

شکی نداشتم که برازندة تو نیست
پیراهنی که دوختم از استعاره‌ها

تن کنده‌ام مگر که مرا جاودان کن
با این غزل، برای تمام هزاره‌ها
ابراهیم قبله آرباطان


ماهنامه موعود شماره 87
 
دسته ها : اشعارمهدوی
دوشنبه سیزدهم 8 1387

 این دلخوشی کجاست که تو زود می رسی؟
در یک پگاهِ جمعه ی موعود می رسی؟
سهراب مُرد، رستمِ بیچاره سکته کرد
آیا شما همیشه چنین زود می رسی؟!

بعداز سه بار جنگ جهانی و قتل عام
در بدترین زمانه ی موجود می رسی!!


اخبار گفت: منتظر مقدم توائیم
او در ادامه اش که نیفزود می رسی

 
این فرش از جوانی خود بود منتظر
وقتی که مُـرد قالی و٬ فرسود می رسی!


تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی
حالا که شاعرت شده نابود٬ می رسی

 
آقا! جسارتاً به شما عرض میکنم:
باور نمی کنم که شما زود می رسی




  • خواهش

زمین دامنم از ابر دیده مرطوب است
بیا که حاصل این کشتزار مرغوب است

 
مرا خلاص کن از سالهای غیبت خود
مگر تحمل من مثل صبر ایوب است


اگر چه روی سیاهم به کار می آیم
برای طیّ زمستان ، زغال هم خوب است


اگر دروغ بگویم غذای گرگ شوم
مقام پیرهنت چشمهای یعقوب است

 
عصای معجزه ها مار می شود با تو
کسی که بی تو نخشکد شقی تر از چوب است


همیشه ابر ز خورشید رنگ می گیرد
به هر کجا بروی این صحیفه زرکوب است

رضا جعفری
دسته ها : اشعارمهدوی
دوشنبه سیزدهم 8 1387
پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز    

109.jpg
 

 

 

  مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

 لاله‏ها، شعله کش از سینه داغند به دشت

 در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غیبت خبرى باز فرست

که خبریافتگان، بى‌خبرانند هنوز

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

که صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! که بیگانه نبیند آن روى

غافل از آینه، این بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر بادیه، حیران تواند

با تو آن عهد که بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رویت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحرآموختگانند، که با رایت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمک دیده! دمى

پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز

"مشفق کاشانى"  

 
جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب
 

در سرى نیست که سوداى سر کوى تو نیست

دل سودا زده را جز هوس روى تو نیست

سینه غمزده‏اى نیست که بى ‏روى و ریا

هدف تیر کمانخانه ابروى تو نیست

جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب

یا دلى تشنه لعل لب دل جوى تو نیست

عارفان را ز کمند تو گریزى نبود

دام این سلسله جز حلقه گیسوى تو نیست

نسخه دفتر حسن تو، کتابى است مبین

ور بود نکته سربسته، به جز موى تو نیست

ماه تابنده بود، بنده آن نور جبین

مهر رخشنده به جز غرّه نیکوى تو نیست

خضر عمرى‏ست که سرگشته کوى تو بود

چشمه نوش، به جز قطره‏اى از جوى تو نیست

نیست شهرى که ز آشوب تو، غوغایى نیست

محفلى نیست که شورى ز هیاهوى تو نیست

مفتقر در خم چوگان تو گویى، گویى ا‏ست!

چرخ با آن عظمت نیز به جز کوى تو نیست

محمدحسین غروى اصفهانى 

 
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را    
 

کى رفته‏اى ز دل، که تمنا کنم تو را ؟!

کى بوده‏اى نهفته، که پیدا کنم تو را ؟!

غیبت نکرده‏اى، که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‏اى، که هویدا کنم تو را

با صدهزار جلوه برون آمدى، که من

با صدهزار دیده تماشا کنم تو را

بالاى خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش! در حرم و دیر بگذرى

تا قبله‏گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبى، نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را!

طوبى و سدره، گر به قیامت به من دهند

یک جا فداى قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگر عشق، کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

"فروغى بسطامى" 

 
گفت و گو با دوست    
 

گفتم به دل سلامی از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابی از لعل او شـــــنیدن

گفتم گذر زکویش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا کرم زایــــشان خواهد به ما رســـــیدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بیــــــامد
گفتا که درد وغمها بایـد بـــسی کشــــــیدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خمیدم
گفتا عجب صــــــفایی باید که آرمـــــیدن

گفتم شود زمانی چشمم کنم ســــرایش
گفتا نما دعـــــایی خواهد به او رســــیدن

گفتم که عـــشق یارم لبریز کرده جــانم
گفتا زنور ایشـــــــان ما را چو آفریـــــدن

گفتم فــــدای نازت نازم به تو عـــزیزم
گفتا برتر زجــــانست نازی زاو خـــــریدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار یارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردویــــــدن

گفتم که در نهایت شاید کند نگاهـــــی
گفتا خوشست آن دم از این قفس پریــــدن

گفتم که روی ماهش یک لحظه گرببینم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پرکــشیدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشین به راهش رخســار او بدیـــــدن
 

احمد جلالی    

 

باشد که همسایه مهدی گردم

   
 

  در میزنم که سائل این خانه ام کنی
دل باخته ام که با همه بیگانه ام کنی
عمری به دور شمع وجود تو گشته ام
تا شعله ای ببخشی و ویرانه ام کنی
خود را تمام عمر به دیوانگی زدم
تنها به این امید که دیوانه ام کنی
مهر وجود تو را تا ابد خواهم داشت
باشد که روز جزا همسایه ام کنی  

 
ما بی قرار کربلاییم    
 

یـابـن الحسن مـــــا عـــقـــده دار کـربـلاییم

بر تــو قــــسم، مـــا بی قــــــــرار کربلاییم

تـــرسیم مـــــاند آرزویـــــش بــــــــر دل ما

مــــا آرزومــــــنـــد دیـــــــار کربـــــــــلاییم

گــــر چه به دور از کربلا آلـــــــوده گـشتیم

امـــــا خــــــدایی غــــمــــــگسار کربـلاییم

جـــــــان سه ساله عمه گیسو سپــیدت

 مـــــا را بـــــــخر مــــــا سر به دار کربـلاییم

 تــــا جــــــان بـــود ما را ببـر یـک شب زیارت

مــــا ریــــزه خــــوار ســـفـــره دار کربلاییم

مــــا بــا کسی غیر از حـسیـن کاری نداریم

مــــا تــــشـــنه بـــــوی بــــــهـار کـربلاییم  

 
تا خدا قسمت کند روزی تماشای تو را    
 

کــی شـــود بــینم رخ مــــاه دل آرای تـو را 

 تـا کــشـم بــر دیـدگان، خـاک کـف پـای تـو را

 سـر بـه بـالـیـن بـا امـیـد دیـدن رویـت نـهـم

 تــا مگــــر در خـــواب بینم روی زیبای تـو را

گاه گـــاهی گـــر شـوم بـیـدار انـدر نیـمه شب

 از خـدا پیــوســته بـنـمـایـم تــمـنای تـو را

زخـــــم هـا دارم بـه دل از داغ هـجـران رخـت

کــی شــود شـامـل شـوم لطـف و تسـلای تو را

از خـدا خـواهـم فـزون گـردانـد از لطـف و کـرم

 بـر دل مـسـکـیـن مــن مـهـر و تـولای تـو را

بـا دلـی سـوزان بـراهـت منـتـظـر بنـشسـته ام

 تـا خــدا قـسـمت کـنـد روزی تـمـاشـای تـو را  

 
بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند!    
 

روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند

لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند

 خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست

آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش

خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

 منعم مکن زمهر خود ای مه! که ذره را

مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند

خیل ملک ز خاک در آستان تو

 مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست

کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند

 از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر

سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند

آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم

از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند

سرمایه سرور دل ما ز درد توست

درد تو را برای سرور آفریده‌اند

عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد

بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند

از نام دلربای تو همت گرفته‌اند

تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند

عشاق را به کوی وصال تو ره نبود

این راه دور را به مرور آفریده‌اند

"پروانه" را در آتش هجران خود مسوز

کو را برای درک حضور آفریده‌اند

محمدعلی مجاهدی (پروانه)‏    

 
اول ضمیر غائب مفرد کجایی ؟    
 

من گریه می ریزم به پای جاده ات، تا
آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟
ای پاسخ آدینه های پر معمّا

بی تو سرودیم آنچه باید می سرودیم
یعنی در آوردیم بابای غزل را

حتمّی ِ بی چون و چرای سبز برگرد...
راحت شویم از دست اما و اگرها

آب و هوای خیمه ی سبزت چگونه است؟
اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما

بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده های رو به فردا

آقا، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه "می آید آیا؟"

یک جمعه می بینید نگاه شرقی ِ من
خورشید پیدا می شود از غرب دنیا

آقا نماز جمعه ی این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما  

 

یک شب برای من ، یک شب برای تو

   
 

یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو
ای آفتاب من همه چیزم فدای تو
یک شب بیا به ما برسد ای اذان صبح
از پشت بام مسجد کوفه صدای تو
ما مدتی است خانه تکانی نکرده ایم
شرمنده ایم در دل ما نیست جای تو
غیر از همین دو قطره اشکی که مانده بود
چیزی نداشتم که بیارم برای تو
از روزهای هفته سه شنبه برای من
شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو
روزی به خاطر سفر جمکران من
روزی به خاطر سفر کربلای تو   

دسته ها : اشعارمهدوی
سه شنبه هفتم 8 1387
درد و دل با محبوب    

خواهم شبی دریا شوم غوغا کنم غوغا کنم
بر هر کران سر بر زنم ، شاید تو را پیدا کنم

از موج خیز قهر تو سر بر کشم طغیان کنم
ار هفت اقلیم تو را در خود کشم دریا کنم

در دست طوفان غمت غوطه خورم غلطان شوم
تا سر نهم در پای تو، سر را رها در پا کنم

از نشأت باران الطاف تو گوهر زا شوم
هر قطره را در جان خود دُردانه ای والا کنم

گر با سر انگشت جنون در کوبم و نگشاییم
آنقدر سر کوبم به در تا رخنه در خارا کنم

چون گسترم دامان خود بر ساحل آغوش تو
تر دامن بی مایه را ، رسوا کنم رسوا کنم

 
10.jpg

بر پرنیان جامه ام خون شفق ریزد اگر
با هفت آبش شویم و چون مریم عذرا کنم

دل را بپالایم ز غم ابروی بگشایم ز هم
تا لایق عشقت شوم هر زشت را زیبا کنم

پشمینه بر گیرم زتن عریان شوم از خویشتن
فارغ ز فکر ما و من امروز را فردا کنم

چشمم شود ائینه ات سر بر نهم بر سینه ات
تو شاهد و مجنون شوی من خویش را لیلا کنم

سیماب جانِ جان من چون آیت رویت شود
صد فخر از اشراق خود بر گنبد خضرا کنم

کام نهنگ عشق را پر سازم از آغوش خود
در لا مکان بی زمان من خویش را دریا کنم

از شور در اوج آیم و از هر کران موجی زنم
از بیکران عشق تو مرگست اگر پر واکنم
بیدل

 

 
یک قدم مانده    

4hu2tdv.jpg

جـمـعـه هـا طـبـع مـن احـسـاس تـغـزل دارد

نــاخــودآگــاه بــــه سـمـت تــو تـمـایــل دارد

بی تـو چنـدیـست کـه در کـار زمیـن حیـرانم

مـانـده ام، بـی تـو چـرا بـاغـچـه ام گل دارد؟

شـایـد ایـن بـاغـچـه ده قـرن بـه استقبالت

فـرش گــسـتــرده و در دست گــلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مـاه مـخـفـی شـدنـش نـیـــز تـعـادل دارد

یـازده پـلـه زمـیــن رفت بـه سمـت ملـکوت

یـک قـدم مـانـده، زمیـن شـوق تـکـامل دارد

جمکـران نـقـطـه امیـد جـهـان شد کـه در آن

هـر چـه دل سمـت خــدا دست تـوسـل دارد

هـیـچ سنـگی نـشود سنـگ صبـورت، بـخدا

تـکیـه بــر کعـبـه بــزن، کـعـبـه تـحـمل دارد

سید حمید رضا برقعی

 

 
آدینه موعود    

mrwhsj.jpg

مـگـذار مـردابــی شـویــم ای روح دریـایی
مـا را ببـر بـا جـذبـه‌هـای مـوجـی تمـاشایی

دیگـر دلم سیـر است از جان ‌های پا در خاک
دیـگـر دلـم سیـر اسـت از دل‌های دنیــایـی

حتـی بهـاران بـوی غـربـت می‌دهد این‌جـا؛
دور از تـو مـی‌خواننـد گـل‌ها، شعـر تنهـایی

خورشیـد من! لطـفی کـه برخیـزد دلم از خاک
صبحـی کـه می‌خواهی نقـاب از چهره بگشایی

سـرشـار خـواهـد شـد زمیـن از مهـربـانی‌ها
لبـریـز خواهـد شد جـان از عشـق و زیبـایی

بـا بـارش دسـت تــو در آدیـنــه مـوعـود
از بـرق چـشـمـان تـو در آن صبـح رویـایـی

رضا معتمد

 

 
بشارت بهار    

ya_hojat.jpg

به سر رسیدن این انتظار نزدیک است

خزان رسیده، بشارت بهار نزدیک است

من از صـدای طپش های قلب فهمیدم

کـه آستـــانـه دیــدار یـار نـزدیـک است

بـیــــا و پـنــجـــره هــای امیــد را وا کن

خراب گشتن هر چه حصار نزدیک است

بـه هــر طـریق توانی عطش به کف آور

زمان جوشش این چشمه سار نزدیک است

صـدای هـمـهـمـه ذوالـفـقـــار می گوید

طنین مرکـب آن تک سـوار نزدیک است

رضا جعفری

 

 
لحظه ها بدون شما    

 jamkaran_mahdi.jpg

چه تلخ می شود این لحظه ها بدون شما

چه تلخــــتـر همـه ی عـمــر ما بدون شما

 

منم غـریبـه و شب تیـره و مسیـرم سخت

کجـا روم ، چه کنـم ، بی شما بدون شما

 

کجاست خیـمه سبـزت، که راه گم کردم؟

مـرا بـخـوان نــروم هـیــچ جــا بـدون شما

 

تمام لطف نفس های مـا حضور شماست

چـگـونـه بــال زنـــم تـــا خـدا، بـدون شما

 

قسم به شال عزایی که بسته ای به کمر

چه سرد می شود این روضه ها بدون شما

 
حسن لطفی

 

 
فصل سرد    

 mouood18.jpg

ما بی تو همرنگ شبیم و کوچه گردیم

وامـانـده در آن سـوی بی‌انجـام دردیـم

مایـیــم و پـــژواک نـیـــاز و بـی‌نـصـیـبی

گم کرده دل در اضطـراب فصل سـردیم

ای سبـزپـوش خـاطـراتـم تـا همـیشـه

رنـگی چـکان بـر ما که چون پاییز زردیم

ای مـوج مـوج مـعـجــزه بـر ساحـل درد

دل را دو چــشـم آبـی آیـیـنــه کـردیـم

در نـدبـه بـا اشـک کــبـوتـرهـای بی‌تاب

تا ظهر با شوق ظـهـورت کـوچه گردیم

هر جـمـعـه شعـر اقتـدا را می‌سراییـم

بـازآ کــه در عصـــر اتم، ما کـــوه دردیم

مهدی احمدی

 

 
عزیز خدا بیا    

bia_aziz_khoda.jpg

هر صبح می کنم به ظهورت دعا بیا

ای آشنــای خـلــوت هـــر آشنـا بیـا

هر پنجره به سوی شما موج می زند

ای روح پـــــر تـلاطــم دریــا بیــا بیـــا

از ذوالـفـقـار پــــاک نـمــا آن غـبــار را

یـعـنـی سـتـــاره سحـر مـرتضی بیـا

ای در تـو زنـده تـا بـه ابد صبـر فاطمی

آقــا بـه جـان نـالــه خـیـرالـنـساء بیـا

دریـاب بـا تصـدقی ایـن مستـمـنـد را

ای حـضـرت کـــریـم، عـزیـز خـدا بیــا

از فـرط معصیت شده ام تحبـس الدعاء

بنـما خـودت بــرای ظـهـورت دعــا بیــا

از قـتلگاه نـاله " هل من معیـن " رسید

ای وارث حـسیـن سـوی کــربـلا بیــا

 طفلان تشنه حسرت عباس میخورند

ای سـاقی دوبـاره آن خیـمـه ها بیـا

جواد زمانی 

 

 
نجوای شبانه    

raz_khoda.jpg

من و تنــهایـی و شبـهای دلگـیر

من و فـکــر تــو و بــاران تـصـویــر

چگونه دست بردارم از این عشق

خـیـالـت بستـه بـر مـن راه تدبیـر

بیــا دریـاب «آقــــــا» غربـتــم را

میـــان نــاکــجــــاآبــاد تـقـــدیــر

چه می‌شد بال بگـشایم شبـانـه

از این شهر دورنگی شهـر تزویر!

تمـام صـبـحـهایـم هـست انـگار

غـروب جـمــعـه‌ای دلگـیر دلگـیر

 
همه فدای تو باشد    

32.jpg

خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد
هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد

خداکند که گزارت فِتد به منظر چشمم
که سجده گاه نمازم به جای پای تو باشد

خدا کند که اماما دلم برای تو باشد
کسی دراو ننشیند همیشه جای تو باشد
خداکند که نفروشم دِگر به غیر تو جان را
که جان و هر چه که دارم همه فدای تو باشد

منم مریض و توهستی طبیب درد درونم
عنایتی که شفایم فقط شفای تو باشد

فدای خاک ره تو وجود عالم و آدم
وجود عالم امکان به اِتکای تو باشد
خدا کند که بدانم نشانه ای زمکانت
که درب جنتِ رضوان دَر سرای تو باشد

خدا کند که شوم من فدای راه و فنایت
با سعادت آن جان که او فنای تو باشد
گذشت عمر و ندیدم زمان و وقت ظهورت
دعا نما که ظهور تو با دعای تو باشد

خدا کند که ولای تو دردلم بنشیند
که بندگی و عبادت فقط ولای تو باشد

ندارد غصه ای انوار به روزگار اماما
اگر که درهمه ی عمر فقط گدای تو باشد 

سید بهاءالدین انوار

 

 

 
تا گریه می کنم    

entezar.jpg

تـا لحظـه ظهـور شما گریه می کنم

در رو به روی آیـنـه ها گریه می کنم

یک روز در غریبی تان ذوب می شوم

یعنی تمـام داغ تـو  را  گریه می کنم

یک جمعه از شروع سحر با نبود تو

یک ریز تا نماز عشاء گریه می کنم

رنگ تمام زندگیم جور دیگری است

در سایـه نگـاه تـو تـا گریه می کنم

هر چند کـم، شبیـه تـو در گوشه دلم

من هم برای کرب و بلا گریه می کنم

دارد غـروب می شود امـا، نـیـــامدی

یا می کنی طلوع، و یا گریه می کنم

این جمعه هم نیامدی و قول می دهم

تـا جـمـعه ظـهـور شمـا گریـه می کنم

علیرضا لک

دسته ها : اشعارمهدوی
سه شنبه سیم 7 1387
X