پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز    

109.jpg
 

 

 

  مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

 لاله‏ها، شعله کش از سینه داغند به دشت

 در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غیبت خبرى باز فرست

که خبریافتگان، بى‌خبرانند هنوز

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

که صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! که بیگانه نبیند آن روى

غافل از آینه، این بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر بادیه، حیران تواند

با تو آن عهد که بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رویت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحرآموختگانند، که با رایت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمک دیده! دمى

پرده بگشاى! که مردم نگرانند هنوز

"مشفق کاشانى"  

 
جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب
 

در سرى نیست که سوداى سر کوى تو نیست

دل سودا زده را جز هوس روى تو نیست

سینه غمزده‏اى نیست که بى ‏روى و ریا

هدف تیر کمانخانه ابروى تو نیست

جگرى نیست که از سوز غمت نیست کباب

یا دلى تشنه لعل لب دل جوى تو نیست

عارفان را ز کمند تو گریزى نبود

دام این سلسله جز حلقه گیسوى تو نیست

نسخه دفتر حسن تو، کتابى است مبین

ور بود نکته سربسته، به جز موى تو نیست

ماه تابنده بود، بنده آن نور جبین

مهر رخشنده به جز غرّه نیکوى تو نیست

خضر عمرى‏ست که سرگشته کوى تو بود

چشمه نوش، به جز قطره‏اى از جوى تو نیست

نیست شهرى که ز آشوب تو، غوغایى نیست

محفلى نیست که شورى ز هیاهوى تو نیست

مفتقر در خم چوگان تو گویى، گویى ا‏ست!

چرخ با آن عظمت نیز به جز کوى تو نیست

محمدحسین غروى اصفهانى 

 
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را    
 

کى رفته‏اى ز دل، که تمنا کنم تو را ؟!

کى بوده‏اى نهفته، که پیدا کنم تو را ؟!

غیبت نکرده‏اى، که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‏اى، که هویدا کنم تو را

با صدهزار جلوه برون آمدى، که من

با صدهزار دیده تماشا کنم تو را

بالاى خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش! در حرم و دیر بگذرى

تا قبله‏گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبى، نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را!

طوبى و سدره، گر به قیامت به من دهند

یک جا فداى قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگر عشق، کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

"فروغى بسطامى" 

 
گفت و گو با دوست    
 

گفتم به دل سلامی از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابی از لعل او شـــــنیدن

گفتم گذر زکویش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا کرم زایــــشان خواهد به ما رســـــیدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بیــــــامد
گفتا که درد وغمها بایـد بـــسی کشــــــیدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خمیدم
گفتا عجب صــــــفایی باید که آرمـــــیدن

گفتم شود زمانی چشمم کنم ســــرایش
گفتا نما دعـــــایی خواهد به او رســــیدن

گفتم که عـــشق یارم لبریز کرده جــانم
گفتا زنور ایشـــــــان ما را چو آفریـــــدن

گفتم فــــدای نازت نازم به تو عـــزیزم
گفتا برتر زجــــانست نازی زاو خـــــریدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار یارم
گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردویــــــدن

گفتم که در نهایت شاید کند نگاهـــــی
گفتا خوشست آن دم از این قفس پریــــدن

گفتم که روی ماهش یک لحظه گرببینم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پرکــشیدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشین به راهش رخســار او بدیـــــدن
 

احمد جلالی    

 

باشد که همسایه مهدی گردم

   
 

  در میزنم که سائل این خانه ام کنی
دل باخته ام که با همه بیگانه ام کنی
عمری به دور شمع وجود تو گشته ام
تا شعله ای ببخشی و ویرانه ام کنی
خود را تمام عمر به دیوانگی زدم
تنها به این امید که دیوانه ام کنی
مهر وجود تو را تا ابد خواهم داشت
باشد که روز جزا همسایه ام کنی  

 
ما بی قرار کربلاییم    
 

یـابـن الحسن مـــــا عـــقـــده دار کـربـلاییم

بر تــو قــــسم، مـــا بی قــــــــرار کربلاییم

تـــرسیم مـــــاند آرزویـــــش بــــــــر دل ما

مــــا آرزومــــــنـــد دیـــــــار کربـــــــــلاییم

گــــر چه به دور از کربلا آلـــــــوده گـشتیم

امـــــا خــــــدایی غــــمــــــگسار کربـلاییم

جـــــــان سه ساله عمه گیسو سپــیدت

 مـــــا را بـــــــخر مــــــا سر به دار کربـلاییم

 تــــا جــــــان بـــود ما را ببـر یـک شب زیارت

مــــا ریــــزه خــــوار ســـفـــره دار کربلاییم

مــــا بــا کسی غیر از حـسیـن کاری نداریم

مــــا تــــشـــنه بـــــوی بــــــهـار کـربلاییم  

 
تا خدا قسمت کند روزی تماشای تو را    
 

کــی شـــود بــینم رخ مــــاه دل آرای تـو را 

 تـا کــشـم بــر دیـدگان، خـاک کـف پـای تـو را

 سـر بـه بـالـیـن بـا امـیـد دیـدن رویـت نـهـم

 تــا مگــــر در خـــواب بینم روی زیبای تـو را

گاه گـــاهی گـــر شـوم بـیـدار انـدر نیـمه شب

 از خـدا پیــوســته بـنـمـایـم تــمـنای تـو را

زخـــــم هـا دارم بـه دل از داغ هـجـران رخـت

کــی شــود شـامـل شـوم لطـف و تسـلای تو را

از خـدا خـواهـم فـزون گـردانـد از لطـف و کـرم

 بـر دل مـسـکـیـن مــن مـهـر و تـولای تـو را

بـا دلـی سـوزان بـراهـت منـتـظـر بنـشسـته ام

 تـا خــدا قـسـمت کـنـد روزی تـمـاشـای تـو را  

 
بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند!    
 

روی تو را ز چشمه نور آفریده‌اند

لعل تو از شراب طهور آفریده‌اند

 خورشید هم به روشنی طلعت تو نیست

آیینه تو را ز بلور آفریده‌اند

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویش

خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

 منعم مکن زمهر خود ای مه! که ذره را

مفتون مهر و عاشق نور آفریده‌اند

خیل ملک ز خاک در آستان تو

 مشتی گرفته، پیکر حور آفریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست

کز یک دم تو، نغمه صور آفریده‌اند

 از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر

سینای عشق و نخله طور آفریده‌اند

آلوده‌ایم و بیم به دل ره نمی‌دهیم

از بس تو را رحیم و غفور آفریده‌اند

سرمایه سرور دل ما ز درد توست

درد تو را برای سرور آفریده‌اند

عمری اسیر هجر تو بود و فغان نکرد

بنگر دل مرا چه صبور آفریده‌اند

از نام دلربای تو همت گرفته‌اند

تا برج آخرین مشهور آفریده‌اند

عشاق را به کوی وصال تو ره نبود

این راه دور را به مرور آفریده‌اند

"پروانه" را در آتش هجران خود مسوز

کو را برای درک حضور آفریده‌اند

محمدعلی مجاهدی (پروانه)‏    

 
اول ضمیر غائب مفرد کجایی ؟    
 

من گریه می ریزم به پای جاده ات، تا
آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی؟
ای پاسخ آدینه های پر معمّا

بی تو سرودیم آنچه باید می سرودیم
یعنی در آوردیم بابای غزل را

حتمّی ِ بی چون و چرای سبز برگرد...
راحت شویم از دست اما و اگرها

آب و هوای خیمه ی سبزت چگونه است؟
اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما

بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده های رو به فردا

آقا، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه "می آید آیا؟"

یک جمعه می بینید نگاه شرقی ِ من
خورشید پیدا می شود از غرب دنیا

آقا نماز جمعه ی این هفته با تو
پای برهنه آمدن تا کوفه با ما  

 

یک شب برای من ، یک شب برای تو

   
 

یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو
ای آفتاب من همه چیزم فدای تو
یک شب بیا به ما برسد ای اذان صبح
از پشت بام مسجد کوفه صدای تو
ما مدتی است خانه تکانی نکرده ایم
شرمنده ایم در دل ما نیست جای تو
غیر از همین دو قطره اشکی که مانده بود
چیزی نداشتم که بیارم برای تو
از روزهای هفته سه شنبه برای من
شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو
روزی به خاطر سفر جمکران من
روزی به خاطر سفر کربلای تو   


دسته ها : اشعارمهدوی
سه شنبه هفتم 8 1387
X